Wordpress Themes

تئوری عزاداری…

سلام

در این فضای محرم که شهر و دیار و کوی و برزن سیاهپوش شده است فکری ذهنم را مشغول کرده است. به نظرم رسیده است این عمل هم مانند بسیاری از اعمال ما ایرانی ها به شدت از سطحی نگری و کج اندیشی متاثر شده است. در واقع عزاداری های ما از روح بصیرت تهی است و پر است از ظاهر بینی، چشم و هم چشمی، پوچ گرایی.

پوپولیست یا همان عوام گرایی نمود عینی و کاملی در عزادارای ها و سوگواری های جامعه ما یافته است. از این سیل خروشانی که محرم به خیابانها می ریزند اندک فردی ذات و پیام ذاتی عاشورا را دریافته است. هر هیات و مسجدی بیشتر به دنبال آن است که خود را بیشتر مطرح کند. نمی دانم دقت کرده اید دیگر از دسته های سینه زنی به آن شدت سابق خبری نیست؟  امروز همه دیگر زنجیر زن شده اند و با نوای شور مداح چنان بر گرده و کمر می کوبند که گویا بر پشت …. می کوبند..

دقت کرده اید دو یا چند هیئت زنجیر زنی که به هم می رسند صدای هریک چگونه با یکدیگر مخلوط شده و چه صدای گوش خراشی را تولید می کند؟  جالب اینکه هیچ یک از موضع خود کوتاه نیامده و ولوم بلندگوها را بالاتر می برند و به طبال های خود علامت می دهند که محکم تر بزنند که صدای یکی پایین تر از صدای دیگری قرار نگیرد. خدا می داند که چه صحنه مضحک و مایه شرمساری است.

هیئتی را دیدم که طبل بزرگی به عظمت یک ماشین نیسان را که نمی توانست به علت بزرگی اش حمل کند، پشت یک نیسان گذاره و جوانی محکم بر آن می کوبید. طبل چنان صدایی ایجاد می کرد که شیشه های مغازه ها و خانه ها می خواست فرو بریزد…

به نظر می رسد نسل گذشته و  پیشین بسیار بهتر و کامل تر با پیام قیام حضرت امام حسین مانوس بود. شاید آن روز از طبل های عظیم و صداهای مهیب و مداحی های شور خبری نبود.اما دلها عاشق تر و زنده تر بود. آن روزها به گریه دروغین مداح نیازی نبود تا اشک مردمان جاری شود بلکه سرشت مردم با اندک نوای سوزناکی بر مصیبت های اهل بیت جاری می گشت.

اگر فرصت داشتید بخوانید متن زیر را تا دریابید محرم در اندیشه دکتر شریعتی چگون است. شاید اندکی به خود بیاییم…

… شب عاشورا بود شهر یکپارچه روضه بود وخانه یکپارچه سکوت و درد…

گفتم در این تنهایی درد و این شب سوگ، بنشینم و با خود سوگواری کنم، مگر نمی شود تنها عزاداری کرد؟ نشستم و روضه ای برای دل خویش نوشتم:

… پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است.

در میان هیاهوی مکرر و خاطره انگیز دجله و فرات، این دو خصم خویشاوندی که هفت هزار سال، گام به گام با تاریخ همسفرند، غریو و غوغای تازه ای برپا است:

صحرای سوزانی را می نگرم، با آسمانی به رنگ شرم، و خورشیدی کبود و گدازان، و هوایی آتش ریز، و دریای رملی که افق در افق گسترده است، و جویباری کف آلود از خون تازه ای که می جوشد و گام به گام، همسفر فرات زلال است.

و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و …

می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهل است.

به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است.

ترسان و مرتعش از هیجان، نگاهم را بر روی چکمه ها و دامن ردایش بالا می برم:

اینک دو دست فرو افتاده اش،

دستی بر شمشیری که به نشانه شکست انسان، فرو می افتد، اما پنجه های خشمگینش، با تعصبی بی حاصل می کوشد،تا هنوز هم نگاهش دارد

جای انگشتان خونین بر قبضه شمشیری که دیگر …

… افتاد!

و دست دیگرش، همچنان بلاتکلیف.

نگاهم را بالاتر میکشانم:

از روزنه های زره خون بیرون می زند و بخار غلیظی که خورشید صحرا میمکد تا هر روز، صبح و شام، به انسان نشان دهد و جهان را خبر کند.

نگاهم را بالاتر میکشانم:

گردنی که، همچون قله حرا، از کوهی روییده و ضربات بی امان همه تاریخ بر آن فرود آمده است. به سختی هولناکی کوفته و مجروح است، اما خم نشده است.

نگاهم را از رشته های خونی که بر آن جاری است باز هم بالاتر می کشانم:

ناگهان چتری از دود و بخار! همچون توده انبوه خاکستری که از یک انفجار در فضا میماند و …

دیگر هیچ !

پنجه ای قلبم را وحشیانه در مشت میفشرد، دندان هایی به غیظ در جگرم فرو میرود، دود داغ و سوزنده ای از اعماق درونم بر سرم بالا می آید و چشمانم را می سوزاند، شرم و شکنجه سخت آزارم می دهد، که:

«هستم»، که «زندگی می کنم».

این همه «بیچاره بودن» و بار «بودن» این همه سنگین!

اشک امانم نمی دهد؛ نمی توانم ببینم.

پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است.

در برابرم، همه چیز در ابهامی از خون و خاکستر می لرزد، اما همچنان با انتظاری از عشق و شرم، خیره می نگرم؛

شبحی را در قلب این ابر و دود باز می یابم، طرح گنگ و نامشخص یک چهره خاموش، چهره پرومته، رب النوعی اساطیری که اکنون حقیقت یافته است.

هیجان و اشتیاق چشمانم را خشک میکند. غبار ابهام تیره ای که در موج اشک من می لرزد، کنارتر میرود . روشن تر می شود و خطوط چهره خواناتر.

هم اکنون سیمای خدایی او را خواهم دید؟

چقدر تحمل ناپذیز است دیدن این همه درد، این همه فاجعه، در یک سیما، سیمایی که تمامی رنج انسان را در سرگذشت زندگی مظلومش حکایت می کند. سیمایی که …

چه بگویم؟

مفتی اعظم اسلام او را به نام یک «خارجی عاصی بر دین الله و رافض سنت محمد» محکوم کرده و به مرگش فتوی داده است.

در پیرامونش، جز اجساد گرمی که در خون خویش خفته اند، کسی از او دفاع نمی کند.

همچون تندیس غربت و تنهایی و رنج، از موج خون، در صحرا، قامت کشیده و همچنان، بر رهگذر تاریخ ایستاده است.

نه باز می گردد،

که : به کجا؟

نه پیش می رود،

که : چگونه؟

نه می جنگد،

که : با چه؟

نه سخن می گوید،

که : با که؟

و نه می نشیند، که :

هرگز !

ایستاده است و تمامی جهادش اینکه … نیفتد

همچون سندانی در زیر ضربه های دشمن و دوست، در زیر چکش تمامی خداوندان سه گانه زمین(خسرو و دهگان و موبد – زور و زر و تزویر – سیاست و اقتصاد و مذهب)، در طول تاریخ، از آدم تا … خودش!

به سیمای شگفتش دوباره چشم می دوزم، در نگاه این بنده خویش مینگرد، خاموش و آشنا؛ با نگاهی که جز غم نیست. همچنان ساکت میماند.

نمی توانم تحمل کنم؛سنگین است؛

تمامی «بودن»م را در خود می شکند و خرد می کند.

می گریزم.

اما می ترسم تنها بمانم، تنها با خودم، تحمل خویش نیز سخت شرم آور و شکنجه آمیز است.

به کوچه می گریزم، تا در سیاهی جمعیت گم شوم.

در هیاهوی شهر، صدای سرزنش خویش را نشنوم.

خلق بسیاری انبوه شده اند و شهر، آشفته و پرخروش می گرید، عربده ها و ضجه ها و عَلم و عَماری و «صلیب جریده» و تیغ و زنجیری که دیوانه وار بر سر و روی و پشت و پهلوی خود می زنند، و مردانی با رداهای بلند و……. د

عمامه پیغمبر بر سر و……. د

آه ! … باز همان چهره های تکراری تاریخ! غمگین و سیاه پوش، همه جا پیشاپیش خلایق!

تنها و آواره به هر سو می دوم، گوشه آستین این را می گیرم، دامن ردای او را می چسبم، می پرسم، با تمام نیاز می پرسم؛ غرقه در اشک و درد:

«این مرد کیست»؟

«دردش چیست»؟

این تنها وارث تاریخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟

چه کرده است؟

چه کشیده است؟

به من بگویید:

نامش چیست؟

هیچ کس پاسخم را نمی گوید!

پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است

…………………………………………………………………………………………………

منبع:حسین وارث آدم، دکتر علی شریعتی

۶ نظر برای “تئوری عزاداری…”

  1. setedfazel گفته:

    salam hashem jan.inja ham daste kami az oonja nadasht.hezaran heyat va dahha hezar bolandgoo.sobhe tasooa vaghti raftam harame hazrate abalfaz didam voroodie haramo khak rikhtand va dar o divar pelastik keshidand.kheili taajob kardam.vaghti elatash ra jooya shodam goftand be khatere maraseme ghame zani fardast.inja rasme hame khodeshoon amade mikonand az azane sobhe ashoora ta azane zohr ghame mizanand.baz shab vaghti haram raftam hezaran nafar ba sarhaye taghriban tarashideh va lebase yekdast sefid va ghame da daste rast roo be gonbade haram mandeh boodand va shoar midadand.az didane ghame ha tamame badanam tars bardasht baraye ashoora ta nazdikhaye zohr biroon naraftam ta marasemeshon tamam beshe.vaghti az khooneh khabgah zadam biroon nemidooni che sahnehaei didam.fesharam be shedat kahesh yaft.dahha hezar jamiata ghargh e khoon.az kheili hashoon ax gereftam.vaghean vahshatnak bood./tanha chizi ke be inja rango boo ye manaviat dasht haramha boodo va bas.az hagh nagzarim maraseme mardome toirij ghashang bood.oonha be sane 1400 sale pish ke helheleh gooyan avalin goroohi boodand ke be sahraye karbala residand va jenazeye shohada ro khak kardand varede harame emam hosein shodand.sad hezar jamiat gholov nist.paberehne va faryad konan az bebol ghebleye harame emam hosein vared va az baboshohada kharej mishodand.
    ama in payane kar nabood bahamin vaziat rah ra edameh midadand va be harame hazrate abolfazl vared mishodand va dar har do haram faryade labeike ya hosein va labeike ya abas sar midadan .va hamin sikl baz tekrar mishod.ta ghoroob in vaziat edameh dasht…axha va filmhaye ziadi gereftam .harfe akharam.heif az in 2 emam ke dar iran nistand

  2. Mahdi H گفته:

    سلام بر سید عزیز و بزرگوار . کم سعادت شده ایم و کمتر توفیق میشود زیارتتان کنیم . در پناه حق شاد باشید تا ابد .

  3. پست مدرن گفته:

    جالب بود.محرم شده مراسمی برا تخلیه هیجانات بروز داده نشده.

  4. مهدیه گفته:

    بسیار زیبا بود

  5. حمیدرضا عبدی گفته:

    سلام سید عزیز . اگر بزرگی ما را امر بفرماید با دیده منت میپذیریم و از او معذرت خواهی هم میکنیم.
    پست مورد نظر استاد عزیزم حذف گردید.اما اینها کاریکاتور نبودند بلکه کارتونی داره از یکی از شبکه های ماهواره ای پخش میشود که وقایع ایران را مورد نقد قرار داده اند و در واقع این عکسها از آنجا بودند.
    ولی باز هم چشم.

  6. قاسمی گفته:

    در روزگاری نه چندان قدیم پدری بود و پسری . پدر هیچ شغلی بجز کفن دزدی بلد نبود، هر چند می دانست کارش بسیار اشتبا ه است اما فقط از این طریق امرار معاش می کرد . روزگار گذشت تا اینکه مرد پیر شد و زمان مرگ را نزدیک دید پسر خود صدا زد و گفت مرگ من نزدیک است ، اما همانطور که می دانی من برای آخرت خود چیزی ندارم و سراسر عمرم به کفن دزدی و گناه گذشته است ، من از تو که فرزندم هستی می خواهم که بعد مرگم کار خیر انجام دهی تا مردم بگویند خدا پدرت را بیامرزد و غفران الهی شامل حالم شود . فرزند بعد از مرگ پدرش هر شغلی پیشه کرد از عهده آن برنیامد ، چرا که او هم جز کفن دزدی چیزی یاد نگرفته بود . بناچار به سراغ همان کفن دزدی رفت اما برای اینکه به گفته پدرش هم عمل کرده باشد تا مردم برای او طلب آمرزش نمایند پس از اینکه کفن مرده را می برد سر مرده را هم از زیر خاک بیرون می گذ اشت . فردا که بستگان مرده سر قبر حاضر می شدند می دیدند که سر مرده از قبر بیرون و زیر ستیغ آفتاب است ، با خود می گفتند خدا کفن دزد قبلی را بیامرزد . به این صورت فرزند با این عمل به وصیت پدر عمل کرده بود . و یک خدا بیامرزی برای پدرش درست کرده بود . حالا بنظر می رسد سران دولت محترم هم با اعمالی که در این چهار سال دومشان نسبت به چهار سال اول انجام می دهند می خواهند یک خدا بیامرزی برای خو دشان درست کرده باشند .

محل نوشتن نظرات