بنام خدا
کاشان را دوباره و چند باره دیدم. انگار از دیدن آن سیر نمی شوی. خانه هایی از خشت و گل که گویی خشت خشت آن را از از روح و وجود تو ساخته اند و معماری که با ذات و روان تو سازگار است. شاید دیدن چندباره این فضا تلنگری بود بر اینکه چقدر از اصل خویش در حال فاصله گرفتنیم و شیوه و متدی را برای زندگی برگزیده ایم که هیچ تناسبی با پیشینه و هویت ما ندارد.
در نزدیکی خانه تاریخی بروجردیها و در جوار بقعه مبارکه امامزاده سلطان امیر احمد (این بقعه نیز از آثار هنری قرن نهم و دهم است) خانه با شکوهی وجود دارد و به خاطر اینکه سنگ بنای این خانه را شخصی به نام حاج سید جعفر طباطبایی نطنزی بنا نهاده است به خانه طباطبایی موسوم و مشهور گردیده است.
شات از یکی از اتاق های مشرف به حیاط اصلی خانه طباطبایی ها در عصر یک روز زمستانی گرفته شده است. دوربین مورد استفاده Canon SX10 می باشد. شات های دیگری را نیز آماده کرده ام که در روزهای آتی آنرا بر روی سایت قرار خواهم داد.

ارسال شده در مورخ ۹ بهمن ۸۸ توسط سیدهاشم شریفی | موضوعات: تصويرهاي من | نظرات: ۶ نظر
بنام خدا
داشتم تقویم رو نگاه می کردم، دیدم ۲۰ روز از آخرین دست نوشته ام می گذره. خوب روزهای خاصی نیست. هیچ چیز عادی نیست. سرخوردگی ها هم کم نبوده است. اصلا گویی دل و دماغی برای بروز کردن نیست. تیتر وار چند مورد را حسب درد دل بیان می کنم:
اول اینکه: تصمیم گرفته ام به دنیای عکاسی بازگردم. حداقل در آن فضا احساس آرامش بیشتری خواهم کرد. تلاش می کنم شات های ناقص خود را در همین فضا منتشر کنم.اگر خدا بخواهد دوربین پیشرفته ای را هم در دست خرید دارم.
دوم اینکه: زمستان است و خبری از ابر و باد و باران و برف نیست. از این موضوع بیش از هر چیز متاسفم. خدا را سوگند می دهم به حق آنچه نزد او عزیزترین است رحمی بر عالمیان بویژه ایرانیان کند و باران رحمتش را فرو فرستند. به یاد آیه پر زحکمت سوره واقعه افتادم و این روزها بیش از هر روز دیگری معنایش را درک می کنم:
«افرایتم الماء الذی تشربون أانتم انزلتموه من المزن ام نحن المنزلون لو نشاء جعلناه اجاجا فلو لا تشکرون».
«آیا آبی را که مینوشید دقت کردهاید آیا شما آن را از ابر فرو فرستادید یا ما. اگر بخواهیم آن را شور قرار میدهیم پس چرا سپاس نمیگوئید».

سوم اینکه: مهندس مهدی عباسی را حتما می شناسید. همان دوستی که در گرماگرم انتخابات مجلس وبلاگ داغ و خواندنی را تاسیس کرده بود که همه را مجذوب خود کرده بود. این روزها به این فضا بازگشته است و مرا در اولین پستش حسابی شرمنده خود کرده است. سری به او بزنید.
چهارم اینکه: دوستان وبلاگ نویس یا کاملا غیر فعال شده اند یا بسیار دیر به دیر بروز می کنند که این موضوع در یک فضای جمعی بر حس نوشتن دیگران هم موثر بوده است. ای کاش مصطفی کرمی وبلاگش را منهدم نمی کرد و یا اینکه دکتر حمیدرضا محمدی عزیز کمی حس نوشتن پیدا می کرد. یا مهدی حیدری بیشتر می نوشت.
پنجم اینکه: در آرزو روزهای نو هستم. مدت هاست روزهای زمستان را برای رسیدن به بهار می شمارم. ای کاش بهار آمدن خود را جلو می انداخت. ۶۴ روز تا بهار بیشتر نمانده است. جلو جلو بر بهار سلام بگویید.
ششم اینکه: کاش این روزها اتفاق مهمی رخ دهد. شاید از این فضای پر از دروغ و نیرنگ و عوام فریبی فاصله بگیریم…
هفتم اینکه:……………………………. هیچی. یادم رفت.