Wordpress Themes

اولین روز پاییز…

بنام خدا

پاییز پادشاه فصل هاست. من پاییزی ام. در آذرماه آن متولد شده و با حال و هوایش انس گرفته ام. شیفته رنگ نارنجی اش شده و بر زیبایی هایش دل باخته ام. حس خوب رنگ های زرد و نارنجی در هوایی نمناک و بارانی. با صدای خش خش زیبای برگ های خزان زده در زیر پای رهگذران پیاده در امتداد درختانی با لباس های نارنجی رنگ.

چند روز است بوی پاییز می آید. در روزهای پایانی از تابستان و شهریورماه، نسیم، باد، باران و رعد و برق حس قشنگ پاییز را تداعی می کند. برای پاییزی های چون من همیشه جنونی شیرین در پاییز لذتی دو چندان است. پاییز برای من بوی گذشته های دور را می دهد. همیشه برای من با بوی ماه مهر و مدرسه عجین بوده است. با بوی خرید کیف، کتاب و دفتر و لذت شیرین شوق و اشتیاق مدرسه. با بوی کیف نو که دلم می خواست همانطور بماند و هیچگاه نمی ماند. بوی دلی که لی لی کنان با کتانی های کفش ملی روی جدول کنار جوی آب مسیر خانه تا مدرسه ۱۵ خرداد را می پیمود. صدای همهمه بچه در زنگ تفریح و بوی خوراکی های آن. بوی دودی که از بخاری نفتی گوشه کلاس بلند بود چه اینکه شلوار یکی از بچه ها به آن چسبیده باشد.  بوی تکه پنیری بر دهان زاغکی روی شاخه درخت که هیچ شباهتی به پنیر نداشت و یاد بدبختی روباهی که نمی دانم از کی پنیر خور شده بود اما گولی بر سر زاغک مالید و پنیرش را دزدید.  بوی ماه مدرسه، بوی بازیهای ماه مدرسه . بوی ماه مهر ماه مهربان، بوی خورشید پگاه مدرسه و … و نام کوچکی که زیر شعر نوشته بود “قیصر امین پور”. و من چه کنجکاو بودم بدانم قیصر چه شکلی است و دریغ که امروز او زیر خاک پنهان است. بوی حسرت. بوی  آه … .

باران این چند روز همه را غافلگیر کرد. هیچ کس فکر نمی کرد این چنین بارانی ببارد. آسمان گویا سخاوتمند تر از همیشه، هر آنچه داشت بر زمینیان عرضه می کرد. و من از ضرب آهنگ دانه های باران روی شیشه پنجره تا دیوانگی فاصله چندانی نداشتم.

باز باران،
با ترانه،
با گهر های فراوان
می خورد بر بام خانه.

من به پشت شیشه تنها
ایستاده
در گذرها،
رودها راه اوفتاده.

شاد و خرم
یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم
می پرند، این سو و آن سو

می خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی.

یادم آرد روز باران:
گردش یک روز دیرین؛
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان.

کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک

از پرنده،
از خزنده،
از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده.

آسمان آبی، چو دریا
یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل من،
روز روشن.

بوی جنگل،
تازه و تر
همچو می مستی دهنده.
بر درختان میزدی پر،
هر کجا زیبا پرنده.

برکه ها آرام و آبی؛
برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان؛
آفتابی.

سنگ ها از آب جسته،
از خزه پوشیده تن را؛
بس وزغ آنجا نشسته،
دم به دم در شور و غوغا.

رودخانه،
با دو صد زیبا ترانه؛
زیر پاهای درختان
چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان.

چشمه ها چون شیشه های آفتابی،
نرم و خوش در جوش و لرزه؛
توی آنها سنگ ریزه،
سرخ و سبز و زرد و آبی.

با دو پای کودکانه
می دویدم همچو آهو،
می پریدم از لب جو،
دور میگشتم ز خانه.

می پراندم سنگ ریزه
تا دهد بر آب لرزه.
بهر چاه و بهر چاله
می شکستم کرده خاله.

می کشانیدم به پایین،
شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین،
از تمشک سرخ و مشکی.

می شندیم از پرنده،
داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده،
رازهای زندگانی

هر چه می دیدم در آنجا
بود دلکش، بود زیبا؛
شاد بودم
می سرودم
“روز، ای روز دلارا!
داده ات خورشید رخشان
این چنین رخسار زیبا؛
ورنه بودی زشت و بیجان.

این درختان،
با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان؟

روز، ای روز دلارا!
گر دلارایی ست، از خورشید باشد.
ای درخت سبز و زیبا!
هر چه زیبایی ست از خورشید باشد.”

اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره.
آسمان گردید تیره،
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان
ریخت باران، ریخت باران.

جنگل از باد گریزان
چرخ ها می زد چو دریا
دانه ها ی [ گرد] باران
پهن میگشتند هر جا.

برق چون شمشیر بران
پاره میکرد ابر ها را
تندر دیوانه غران
مشت میزد ابر ها را.

روی برکه مرغ آبی،
از میانه، از کرانه،
با شتابی چرخ میزد بی شماره.

گیسوی سیمین مه را
شانه میزد دست باران
باد ها، با فوت، خوانا
می نمودندش پریشان.

سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا.

بس دلارا بود جنگل،
به، چه زیبا بود جنگل!
بس فسانه، بس ترانه،
بس ترانه، بس فسانه.

بس گوارا بود باران
به، چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی، پند های آسمانی؛

“بشنو از من، کودک من
پیش چشم مرد فردا،
زندگانی - خواه تیره، خواه روشن
هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا.”

به یاد کودکی ام افتاده بودم و اینکه چگونه ملودی زندگی را در میان ترانه ای ناب به قدر درک خویش فهمیده بودم. همان زمان بود که فکر می کردم این ترانه ریتم زندگی من خواهد بود و حال نیز چنین ام.

باران، باز باران…

و گاهی سفر باید کرد…(قسمت پنجم)

بنام خدا

تبریز

اینجا چهارراه مارالان تبریز است. دیار دوست داشتنی من که امروز در روزی از روزهای خدا در مرداد ماه هشتاد و هشت در آن هستم. صبح حدود ساعت ۹ از خواب برمی خیزم. در مجتمع فرهنگیان ما دو حمام را برای آقایان در سالن تعبیه کرده اند. حس می کنم باید دوشی بگیرم تا خستگی را از تن بیرون کنم و آماده گشت و گذار در شهر شویم. دوش من ۱۵ دقیقه ای طول می کشد. بعد از آن احساس سرحالی جذابی داشتم. پله ها را یکی پس از دیگری طی میکنم تا به اتاق برسم. صبحانه با نان داغ بربری همیشگی محمد آقا آماده است. بربری کوچکی که با بربری های ما فرق دارد. طبیعی است. اینجا آذربایجان است.

بابا زودتر به محوطه رفته تا دستی به ماشین بکشد. با محمد آقا به سمت دفتر می رویم تا از مسوول مجتمع کمی اطلاعات برای دیدار از آثار و بناهای تاریخی بگیریم. همان لحظه او از دفترش بیرون مــــــیزند. ما را که می بیند لبخندی می زند و می گوید: الان برمیگردم. چند لحظه ای به انتظار می گذرد تا برگردد. برمی گردد و با زبانی شیرین نیت حضور ما را می پرسد. ما هم خواسته را می گوییم. خم میشود و از کشوی پایین میز نقشه ای با یک برشور بیرون می آورد و مهربانه تشریح آن را شروع میکند. ماژیک های لایتی را در دست گرفته و مسیر ها را یک به یک تشریح می کند .اول از همه مقبره الشعراء را نشان می دهد. ماژیک را روی کاغذ گذاشته و خط می کشد تا به مقصد برسد. ماژیک روی کاغذ نقشه در میان خیابانها سر می خورد و به جلو می رود و من حس می کنم او خود را پشت فرمان در حال رانندگی احساس می کند. مسجد کبود و میدان ساعت مقصد های بعدی هستند که نوک ماژیک به آنها می رسد. بعد هم مسیر کندوان. فکر می کنم اگر کمی دیگر از آدرس های آثار بپرسم تمام نقشه رنگی می شود.

محمد آقا از آدرسی می پرسد که بتوان کوفته تبریزی خورد. مرد جوان می خندد و آدرس خانمش را می دهد و برای صرف کوفته تبریزی در منزل او به دستپخت خانمش دعوت می کند. ما نیز با تشکر از او رد می کنیم. او اصرار می کند و ما از سر خجالت از این همه میهمان نوازی با تشکر بسیار دعوت او را رد می کنیم. از دفتر که بیرون می آیم حس خوبی از میهمان نوازی میزبانان خود دارم. به توصیه مدیر مجتمع به علت ترافیک شدید در محدوده مرکز شهر ماشین ها را با خود نمی بریم و پیاده به سمت داخل شهر راه می افتیم. دو ماشین دربستی ما را از میان خیابانهایی بس زیبا، تمیز و مدرن جلوی درب ورودی مقبره الشعرای تبریز پیاده می کند. درختان خیابان آنقدر انبوه اند که نمای بنا از بیرون مشخص نیست. داخل می شویم. خبری از بلیط و نگهبان و … نیست. بنا از میان محوطه ای زیبا میگذرد که تمام آن از سنگ ساخته شده است. در حال سیاحت فضا از پله ها بالا می روم که صدای موبایلم بلند می شود. صدای کار و فضای کاری می آید. چاره ای جز پاسخگویی ندارم. جواب تماس را می دهم و به داخل زیززمین بنا و مدفن ۴۰۰ شاعر برجسته و فرهیخته آذربایجان می روم.

آنجا متوجه شدم مقبره الشعرای تبریز محل دفن حدود ۴۰۰ نفر از دانشمندان و ادیبان نام آور ایران است که در خیابان ثقه الاسلام قرار دارد. گویا مقبره الشعرا قبلا با نام های حظیره الشعرا، حظیره القضاه و قبرستان سرخاب معروف و مشهور بوده است. معروف ترین به خاک سپردگان در مقبره الشعرای تبریز مطابق آن ماکت هایی که ساخته شده بود: اسدی طوسی صاحب گشتاسب نامه، قطران تبریزی، مجیرالدین بیلقانی، خاقانی شروانی، ظهیرالدین فارابی، شاپور نیشابوری، شمس الدین سجاسی، ذوالفقار شیروانی، همام تبریزی، مغربی تبریزی، شکیبی تبریزی، مانی شیرازی، لسانی شیرازی و … واپسین مشاهیری که در این مقبره دفن شدند: ثقه الاسلام از شهدای صدر مشروطیت و سید محمدحسین شهریار، دکتر مهدی روشن ضمیر، دکتر محمود پدیده، جواد آذر، میرزاطاهر خوشنویس تبریزی، محمود ملماسی و سید یوسف نجمی شعرای اهل بیت را می توان نام برد.

لیله القدر…

بنام خدا

داشتم با خود در ارتباط با شبی فکر می کردم که خدا آنرا برتر از هزار ماه قرار داده است. شب قدر را خواستم به گونه در این وبگاه منتشر کنم. بهتر از کلام حضرت مولانا کلامی نیافتم. باشد که اندکی و بیش از اندکی ما را سهم از قدر باشد…

امشب عجبست ای جان گر خواب رهی یابد
وان چشم کجا خسپد کو چون تو شهی یابد

ای عاشق خوش مذهب زنهار مخسب امشب
کان یار بهانه جو بر تو گنهی یابد

من بنده آن عاشق کو نر بود و صادق
کز چستی و شبخیزی از مه کلهی یابد

در خدمت شه باشد شب همره مه باشد
تا از ملاء اعلا چون مه سپهی یابد

بر زلف شب آن غازی چون دلو رسن بازی
آموخت که یوسف را در قعر چهی یابد

آن اشتر بیچاره نومید شدست از جو
می‌گردد در خرمن تا مشت کهی یابد

بالش چو نمی‌یابد از اطلس روی تو
باشد ز شب قدرت شال سیهی یابد

زان نعل تو در آتش کردند در این سودا
تا هر دل سودایی در خود شرهی یابد

امشب شب قدر آمد خامش شو و خدمت کن
تا هر دل اللهی ز الله ولهی یابد

اندر پی خورشیدش شب رو پی امیدش
تا ماه بلند تو با مه شبهی یابد

آتش و آهن

بنام خدا

دیروز یکی از نزدیکان با آب و تاب فراوان شرح اثر جدید استاد شجریان را با نام آتش و آهن را برایم نقل می کرد. ابتدا تعجب کردم که استاد آلبوم جدید خود را با نام رندان مست به تازگی منتشر کرده است و دیگر کار جدیدی را به این زودی منتشر نمی کند. اما یک جستجوی ساده روی وب ایده مرا تغییر داد. استاد آواز ایران به تازگی اثری تحت عنوان زبان آتش و آهن با شعری از زنده یاد فریدون مشیری در دستگاه شور ضبط نموده اند.
این اثر با آهنگسازی استاد شجریان و تنظیم مجید درخشانی با همکاری ارکستر سمفونیک و در دستگاه شور اجرا شده است. در ابتدا قرار بر این بود که این اثر در دستگاه ماهور اجرا شود ولی بدنبال وقایع رخ داده در کشورمان دستگاه اجرایی این اثرطبق تشخیص استاد از دستگاه ماهور به شور تغییر داده شد. این تصنیف بدنبال حوادث اخیر و تکرار تهمت های بی اساس به خسرو آواز ایران و سو استفاده غیر قانونی و نامشروع صدا و سیما از آثار این استاد گرانقدر تهیه شده است. آمار میلیونی دانلود وحشتناک آن نشان از آن است که چگونه جامعه تشنه و سرخورده از جریانات پس از انتخابات به دنبال تسکینی بر آلام خود است و چه مسکنی بهتر از نوای حضرت استاد؟ آنرا دانلود کردم و با گوش جان به نوای دلنشین آن گوش سپردم. چونان همیشه در جذبه آن محو شدم…

دانلود کنید آخرین اثر حضرت استاد محمد رضا شجریان را با حجم ۷ مگا بایت از سرور شریفی آنلاین.

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ از مهر تو
ای با دوستی دشمن.
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.
برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.
تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست…
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار…


مهدیار…

مهدیار برادر زاده ام است. پسر برادر بزرگترم که بزرگترین نوه پسری خانواده نیز محسوب می شود. شهریور ۸۶ بود که خداوند او را به ما عطا کرد. و امروز دومین سالروز تولد اوست. کودکی که شیرینی و ذکاوت را در هم آمیخته است. بسیار از اوقات از جامعه رخوت بار فرار می کنی تا با زبان خودش با او حرف بزنی و غم دنیا و مردمانش را فراموش کنی که نیک می دانی او بهشتی است. و بشنوی کلمات جدیدی را که یاد گرفته دست و پا شکسته ادا کند. و دستت را بگیرد و به سوی درخت گردوی میانه حیاط بکشد و زبانی شیرین خود بگوید گودو. تا ترا ببرد برایش چندتایی گردو بچینی. یا او را بنشانی پای کامپیوتر و براش چند “ببعی و بئو” بگذاری تا ببیند و برق ذوق و شگفتی را در چشمانش ببینی. با او که سرگرم هستی به یاد تصنیف زیبای استاد تجویدی با صدای دلکش می افتی که فضای احساس ترا به تصویر می کشد:

یادم آمد شوق روزگار کودکی مستی بهار کودکی
یادم آمد آن همه صفای دل که بود خفته در کنار کودکی
رنگ گل جمال دیگر در چمن داشت آسمان جلال دیگر پیش من داشت
شور و حال کودکی برنگردد دریغا قیل و قال کودکی برنگردد دریغا…
به چشم من همه رنگی فریبا بود
دل دور از حسد من شکیبا بود
نه مرا سوز سینه بود
نه دلم جای کینه بود
شور و حال کودکی برنگردد دریغا قیل و قال کودکی برنگردد دریغا…
روز و شب دعای من بوده با خدای من
کز کرم کند حاجتم روا آنچه مانده از عمر من به جا
گیرد و پس دهد به من دمی
مستی کودکانه مرا
شور و حال کودکی برنگردد دریغا قیل و قال کودکی برنگردد دریغا…