Wordpress Themes

تنها برای میرحسین …

سلام

عصر که می شود غمی سنگین به دل می آید و تنهایی اذیتم می کند. گویا دلم می خواهد با کسی حرفی بزنم و گاهی قدمی. سید ابوالفضل صمدی هم به سان من تنهاست اما تنهایی او از من بزرگتر است. چند روز یکبار می آید تا قدمی در خیابانها بزنیم.  گاه گاهی آهی می کشد. چند شب پیش دست در جیب کرد و تکه کاغذی درآورد. گفت این آخرین غزلم را دیشب سروده ام. برایم در آنرا در تابستانی گرم زمستان مانند با صدایی که بیش از همیشه بوی یاس می داد خواند مرا خلسه خود فرو برد. این ویژگی عمومی قدم زدن با اوست که اغلب آن را احساس می کنم…

ابری سیاه بر سرمان ایستاده است
بادی نمی وزد خفقان ایستاده است

از وحشت شنیدن سم ضربه های مرگ
قلب زمانه ازضربان ایستاده است

ساعت تکان نمی خورد انگارمرده است
اینجا فقط شب است زمان ایستاده است

دیگر مرا به هیچ مسیری نمی برد
اسب خیالم ازهیجان ایستاده است

از ذهن باغ هرچه صدا بود پرگشود
تنها صدای برگ خزان ایستاده است

ابلیس روی نعش زمین رقص می کند
انسان بی نوا به فغان ایستاده است

ازپا نشسته ایم به دریا نمی رسیم
این رودخانه ازجریان ایستاده است

آزادی ! آی آرزوی دیرسال من !
چشمم به راه تونگران ایستاده است…

جومونگ، جومونگ و بازهم جومونگ…

جومونگآنقدر در زندگی روزمره ایرانی ها نفوذ کرده که ایرانیان را از فرهنگ غنی و باستانی خود دور کرده است. در این میان، صدا و سیما نقش پر رنگی در تضعیف فرهنگ باستانی ایرانی داشته است. هر جا که می رویم، صحبت از “جومونگ” است. زمانی که به مهمانی می رویم، زمانی که تلویزیون را نگاه می کنیم، بسیاری از سایت های اینترنتی را جست وجو می کنیم، زمانی که می خواهیم از باشگاه های فوتبال چون سایپا خبری به دست بیاوریم، صفحه اخبار حوادث روزنامه ها را که می خوانیم و در بسیاری از جاها، رد پایی از ” سونگ ایل گوک” معروف به جومونگ وجود دارد.جومونگ در حال حاضر در حال نفوذ در تمام خانه های ایرانیان است. زمانی که به مهمانی می رویم تا در کنار یکدیگر صله رحم به جا آوریم و از احوال یکدیگر جویا شویم، بحث جومونگ شروع می شود، بقدری که فراموش کرده ایم برای چه به مهمانی آمده ایم.

زمانی که به در و دشت برای تفریح می رویم، آنقدر برای دیدن “جومونگ” عجله می کنیم که حتی فرزند خردسال خود را در کوه و دشت رها می کنیم و وقتی که از تماشای این افسانه که افسون مان کرده فارغ می شویم، می بینیم که فرزندمان در کنارمان نیست و بناچار باید جنازه او را از پزشکی قانونی تحویل بگیریم. زمانی که اخبار ورزشی را مرور می کنیم،می بینیم که تیم والیبال سایپا در اردوی تدارکاتی خود در کره جنوبی دیداری هم با “جومونگ” داشته و تمام بازیکنان با او عکس یادگاری گرفته اند.

فقط کافی است کلمه “جومونگ” را در گوگل تایپ کنید، ملاحظه خواهید کرد که دهها سایت اینترنتی فقط به زبان فارسی در این دنیای مجازی وجود دارد. البته در این میان، برخی خوش ذوق ها! هم وبلاگ های اختصاصی درباره “جومونگ” ساخته اند و به اشتراک گذاری نظرات درباره این سریال می پردازند.

صدا و سیما آنقدر “جومونگ” به خوردمان داده که به اعتقاد برخی کارشناسان رسانهجومونگیر” شده ایم و بهتر است بگوییم که صدا و سیما “جومونگیرمان” کرده است. البته نمی خواهم روی این موضوع بحث کنم که ما در کشورمان “رستم” ها داشته ایم که هم فردوسی تصویری از آنها به ما داده و هم در سالیان اخیر این “رستم”ها (شهید چمران ،همت،لشکری و…) بودند که ما را در برابر دشمنان این مرز و بوم حفظ کرده اند.بحث ما بیشتر روی این نکته است که مواظب باشیم “جومونگ” ما را مسخ نکند. در حال حاضر، این سریال نوعی خشونت نرم را وارد خانواده ها کرده است و خانواده ها باید مواظب فرزندان خود در این زمینه باشند.

اگر از فیلم های اکشن و پرتحرک و خشونت آمیز هالیوودی گریزان هستیم، مواظب باشیم که از طرف دیگر بام در حیاط فیلم های شرقی که ما را از فرهنگ خودمان دور می کند، نیفتیم.

نکته دیگری که باید به آن اشاره کرد، حضور “سونگ ایل گوک” هنرپیشه نقش “جومونگدر ایران است که در ادامه همان “جومونگیری” برخی از ما ایرانی ها است. “سونگ” که سفیر یکی از شرکت های بزرگ الکترونیکی جهان است، با دعوت این شرکت و با هماهنگی آژانس برنامه های تفریحی خود، وارد ایران شده است و نشست خبری برگزار  خواهد کرد. این شرکت که وسایل الکترونیکی آن از قبیل تلویزیون، مونیتور و حتی تلفن های همراه آن در اکثر خانه های ما وجود دارد، درآمد سالانه بیش از ۳۷ میلیارد دلار داشته و سود سالانه آن نیز بیش از یک میلیارد و ۴۰۴ میلیون دلار است؟

دعوت از “جومونگ” برای حضور در ایران اگر در قالب یک دیدار صرفا تفریحی و گردشگری باشد، نمی توان بر آن خرده گرفت، اما زمانی که این دیدار تقریبا حالت رسمی به خود گرفته و در قالب سفیر یک شرکت الکترونیکی که بازار ایران را قبضه کرده صورت می گیرد، جای سئوال دارد

اگر صدا و سیما که قصد پر کردن اوقات فراغت خانواده ها را دارد، کمتر به این گونه سریال های شرقی چند ده قسمتی - که به صورت زنجیره ای یکی پس از دیگری از این جعبه رنگی پخش می شود- اهمیت داده و بر روی ساخت سریال هایی مبتنی بر فرهنگ ایرانی سرمایه گذاری کند، هم خانواده های ایرانی را با آداب و رسوم نیاکان خود آشنا می کند و هم گروهی از برنامه سازان ایرانی را در این حوزه فعال خواهد کرد.   به نقل از ایرنا

و گاهی سفر باید کرد… (قسمت چهارم)

تبریز/تبریز

عصر هنگام است و تا تبریز راه زیادی نیست. کم کم جاده فرعی دو طرفه ما پس از عبور از بستان آباد به اتوبانی مدرن می رسد. دورنمای تبریز پیداست. کارگاه و کارخانه های صنعتی یکی یکی از راه میرسند. شیرینترین اش آناتا است که طعم شکلات هایش را از کودکی به یاد دارم. مزه شیرینی را در دهانم حس می کنم. پپسی و کوکاکولا شرکت های بعدی اند که نمای مدرن کامپوزیتی آنها آن طور تداعی می کند که الان در اتوبانی در امریکا در حال حرکت هستم.

تبریز، این دیار دیرآشنا فرا می رسد. مشتاقم تا آفتاب پایین نرفته است اندکی شهر را ببینم و بگردم تا هر آن چه از تبریز در ذهن دارم با واقعیت ها بسنجم. مسیر را نمی دانیم. ابتدا پی یافتن مسیر برمیآییم.  یک صف طولانی از تاکسی های پارک شده نمایان است و پیرمرد راننده که در زیر سایه درختی به انتظار مسافر ایستاده است. اتومبیل جلوی او می ایستد. تا می ایستیم می فهمد مسافرم و نزدیک پنجره می آید. شروع به آدرس دهی می کند اما با زبان ترکی که من نمی فهمم. یعنی هیچ کس نمی فهمد که چه می گوید. می خندم و می گویم “بیل میره…” . تازه متوجه می شود که فارسیم. کانال را عوض می کند و با زبان فارسی اما با لهجه غلیظ ترکی حرفش را ادامه می دهد. دستانش را هم حین صحبت به چپ و راست حرکت می دهد تا بهتر آدرس داده باشد. چند دقیقه ای می گذرد و او همچنان آدرس می دهد…  تازه به وجد آمده است.  می دانم که همه اول آدرس را فراموش کرده اند. خنده ام گرفته است و نمی توانم آنرا کنترل کنم. سرم را به بهانه ای به صندلی عقب بر میگردانم و یواشکی می خندم. او همچنان آدرس می دهد… . فکر می کنم می خواهد تمام تبریز را به ما یاد دهد.  آنقدر خیابان و میدان و … نام برد که هیچکی هیچی نفهمید…

جلوتر می آییم. سعی می کنیم از آدرس که گفت راه را پیدا کنیم. خیابان از پس خیابان و میدان از پس میدان. هیچ کس ناراحت از نیافتن مسیر نیست. آنقدر در اتمسفر شهر فرو رفته ایم که آدرس و مقصد فراموش شده است… خیابان های زیبا، اتومبیل هایی مدرن، تقاطع های غیر همسطح، پل های با عظمت… . لحظه ای فراموش می کنم اینجا کجاست. شیراز را فراموش کنید… خوشا تبریز و وصف بی مثالش… انگار در اروپا رانندگی می کنی و از میان مردمانی دیگر عبور می کنی. اینجا تبریز است. همان که در ذهن داشتم و وصفش را شنیده بودم.

آدرس را هنوز نیافته ایم. این خود حکایتی شده است. کنار میدانی دیگر دو مرد غرق تعریف اند. ماشین کنار آنها می ایستد و سوالی را برای چندمین بار می پرسیم. مرد از سر مهربانی و اشتیاق تند تند به ترکی آدرس می دهد… همه می خندیم و به خنده می گویم “بیل میره…” با خنده ما او هم به خنده می آید و صحبتش را فارسی پی می گیرد. با هر کس صحبت می کنم، نمی دانم چرا نمی توانم خود را کنترل کنم و سریع خنده ام می گیرد. می ترسم نکند فکر کند به آنها می خندم….

مخمل دستگیر شد…

مخمل بازیگر اسبق تلویزیون (عکس فوق) و عامل اصلی انقلاب مخملی دستگیر شد. گفتنی است که فرد مذکور تا کنون به ارتباط با مزدوران و دشمنان بیگانه (از جمله فردی با نام مستعار مراد از یکی از کشورهای همسایه و فرد دیگری با هویت جعلی هاپوکومار که فارسی را با لهجه انگلیسی-هندی صحبت می کند) اعتراف کرده است. گفته می شود نام برده در اعترافات داوطلبانه خود که به زودی از شبکه دوم صداوسیمای جمهوری اسلامی پخش خواهد شد اقرار نموده است که قصد  براندازی را در ذهن فریب خورده اش می پرورانده است.

منبع: هفت کویر

چند رکاب از سر پشتکار ۲ …

چند رکاب از سر پشتکار…

عموما در طول تاریخ زنان عدم رشد و پیشرفت و تعالی و نرسیدن به آرزوهای بزرگ خویش را ناشی از نیروی قهری و ستمی همیشگی از سوی مردان کرده اند که هیچ گاه تمایل نداشته اند ایشان به جایگاه واقعی خود دست یابند تا از آن برای آسودگی خود بهره بگیرند. این یکی از اساسی ترین ایده ها و پایه های فمنیسمی است که من می شناسم. هر چند نقد بسیاری بر این ایده رواست اما هیچگاه زنان به خود و وجدان بیدار جامعه پاسخ ندادند که با فرض پذیرش این موضوع جایگاه اراده و استقامت و پشتکار آنان کجاست؟ آنان پیش از  تلاش برای شناخت جنسیت ها از مردان یک شخصیت ستمگر در طول تاریخ ساخته اند. باید تلاش کرد تا جنسیت ها را بهتر شناخت و دانست که مابین اصل پیشرفت و احترام متقابل با رشد و تعالی زنان هیچ منافاتی نیست و شاید رخوت و سستی زنان و نرسیدن آنان به جایگاه حقیقی خویش به واسطه ظلم مردان از نظر من بیشتر ابزار و بهانه ای باشد برای رفع مسوولیت انجام ناشده تلاش برای سوق به ایده الیسم. ای کاش سوال من پاسخ می یافت که چرا جامعه نمی تواند به تعداد انگشتان دو دست شخصیت تاثیرگذار و ماندگار زن در طول تاریخ حیات بشری ایرانیان نام ببرد؟ آیا این به خاطر استیلای ظالمانه مردان بوده است؟ از مردان چه شخصیتی ساخته شده است؟

خانم ها پوزش مرا بپذیرند که کلام من نه از سر غرض ورزی بلکه از سر ارجاع آنان به نیرویی نهفته در وجودشان به نام اراده و پشتکار است.می توان سر را برگرداند اطرافیان را هم دید. عینک جدیدی را امتحان کرد دوستان خوب من.

نمونه مقابل آن را هم می توان دید. هستند خانم هایی که شخصیتی از خود بروز می دهند که همه را (از جمله من) را متحیر و انگشت به دهان می کنند. دست به اقداماتی می زنند که گاه از پس هیچ یگانه مردی بر نمی آید .نمی دانم نام “پوپه مهدوی” را شنیده اید یا نه؟

پوپه مهدوی

پوپه مهدوی نادر، دختر بیست و نه ساله ایرانی است که تلاش کرد با سفر خود با دوچرخه به دور دنیا پیام عشق، دوستی و صلح ایرانیان را به همه جای دنیا برساند. او ۲۷فروردین ۸۲ سفر خود را از واتیکان و برای رفع هرگونه سوءتفاهم و با حجاب اسلامی و ایجاد دوستی و احترام به مذاهب آغاز کرد و پس از گذشتن از شهرهای ورونا، ویچنزا، پودووا، ونیز، میلان، آسیسی، فلورانس، بولزانو، پرشیا، ساونا و جنوا در تاریخ ۸خرداد همان سال وارد فرانسه شد. او ۲۷خرداد بعداز عبور از شهرهای مارسی، مانتن، مونت کارلو، نیس، کن، تولون در جنوب فرانسه و شهرهای اکس ان پرووانس، شامبری، گرونبل،گپ، آنسی که بر روی رشته کوههای آلپ یا در کنار آن واقع شده بودند و لیون و شهرهای کوچکی که در مسیر قرار داشتند، به پاریس رسید و مورد استقبال بسیاری از فرانسویها و ایرانیان مقیم پاریس قرار گرفت.

او به کشورهایی نظیر سوییس، انگلیس، آمریکا نیز سفر کرد و به دلیل ماه مبارک رمضان، توقفی یک ماهه در یکی از ایالت‌های آمریکا داشت و سپس برای انجام اعمال تمتمع که از سوی وزارت حج سعودی به این توریست ایرانی وعده داده شده بود، عازم عربستان شد. وی پس از شانزده ماه تلاش برای رسیده به آرزوی دیرینه اش برای جهانگردی به ایران بازگشت. خالی از لطف ندیدم تا سرگذشت این سفر را از زبان خودش مرور کنیم. بخوانید شرح این سفر را

این شخص نمونه ای بود از همانچه که گفتم…

و گاهی سفر باید کرد… (قسمت سوم)

زنجان. میانه

برخاستن صبح زود باعث شده کمی احساس خواب آلودگی کنم و در مسیر به خواب بروم. همین باعث شد دیدن تاکستان را از دست بدهم. شهری که انگور و سرکه آن بواسطه تاک ستان های آن بسیار معروف است. تا زنجان ۳۰ کیلومتری راه باقی مانده است. تابلوی بزرگی در سمت راست جاده خود نمایی می کند. گنبد سلطانیه و غار کتله خور. از یک سو هوس دیده تازه ها را دارم اما از سوی دیگر وقت تنگ است و آذربایجان انتظار ما را می کشد. باید چشمانم را ببندم و گذر از کنار سلطانیه را نبینم. شاید وقتی دیگر مجالی دیگر یابم.

یخ. این کلمه ای است که روی صندوقی بزرگ و چوبین بزرگ نوشته است. اولین تصویری است که از ورودی زنجان به یادم مانده است. شاید به خاط تشنگی در مسیر و نداشتن آب خنک است. در اتومبیل خواهرم نشسته ام. کناری توقف می کنیم. کلمن آب به دست از ماشین پیاده می شوم. هوا بد نیست. نزدیک ظهر است اما گرمایی در کار نیست.  جوان فروشنده نزدیک می آید و دست در جیب می کند. می داند که مسافرم و پیاده شدنم را از ماشین دیده است. دسته کلیدی بزرگ را با سر و صدای فراوان بیرون می آورد. به دنبال کلید صندوق یخ آنها را یکی یکی ورق می زند. کلید کوچکی را در قفل می چرخاند و صندوق باز می شود. تکه یخی را جلوی من می گذارد تا خرد کنم. “زنجانی ها مهماناشونو دوست دارند.” جوان با خنده این جمله را می گوید. لبخندی می زنم…

مادر و خواهر زاده هایم هم پیاده شده اند. جگرکی بزرگی روبروی ماست. یخ، ساندویچ و روغن موتور هم می فروشد. و البته ویترنی بزرگ از چاقوها را پشت شیشه گذاشته است. مادرم نزدیک می رود و چاقوها را نگاه می کند و با انگشت به یکی اشاره می کند. بقیه هم به او اضافه شده اند. مرد جگرکی از اینکه مشتریانی نو یافته است خوشحال است.

این چنده؟ اون چی؟ بهتر از این نداری؟ تیغش کل نمیشه؟ تخفیف نمی دم. اصلا سود نداره….. . اینها محاوراتی است که بلند میان جمع رد و بدل می شود. می گویند زنجان شهر چاقوست اما من نمیدانم چرا همه چاقوها مارک چین دارند…

فشار روی پدال گاز و غرش اگزوز نشانگر حرکت دوباره است. بنزین نداریم. دیدن صف طویل آن در جلوی پمپ بنزین اخم های همه را درهم می برد. چاره ای نیست. باید صبر کرد. با دلی ناراضی به انتهای صفی میرویم که سرش در پمپ بنزین و ته اش چندین متر در خیابان است.

اینجا یک دو راهی است. حرکت در آزادراه مدرن و صاف تا تبریز و یا انتخاب مسیر قدیمی. مشکل آزادراه آن است که دیدن همه شهرها را از دست می دهیم. جاده قدیمی را برای دیدن چند شهر دیگر ترجیح می دهیم… .

نیک پی و سرچم اولین شهرهای مسیر هستند. از دور سبزی جنگلی زیبا در دو سوی جاده نمایان میشود. یک خبری هست که هنوز نمیدانیم چیست. به میانه نزدیک می شویم. به یاد می آورم که به شهر سیب سرخ رسیده ایم. جنگلی ممتد از باغات سیب پدیدار می شود که سیب هایی سبز و زرد و سرخ بر شاخه ها آویزان است. تا چشم کار می کند باغات سیب است…

اشتیاق چیدن سیب سرخ از شاخه ها و گاز زدن آنرا دارم. به محمدآقا پیشنهاد می کنم بایستد و میان باغ ها قدمی بزنیم. همه مانند من مشتاقند. دستم را از شیشه بیرون برده و به بابا علامت میدهم که قصد توقف داریم. کنار باغی از باغ های بی دیوار و چینه می ایستیم. دست دراز کنی می‌توانی سیبی بچینی. اما خود را نگاه می دارم.

-حاج آقا !! کسی اینجا نیست؟ حاج آقا !!

صدایی از دور  و از میان باغ می گوید بله… صبر میکنیم تا صدا نزدیکتر شود. باغبانی میانسال با کلاهی شابگاهی بر سر از راه می رسد. از بیلی که بدست دارد می فهمم که مشغول آبیاری بوده است.

-سلام

- سلام علیکم. چه کار دارید؟

-هیچی. سیب ها رو دیدیم گفتیم وایسیم کمی ازتون سیب بگیریم.

خنده ای میکند و پاسخ می دهد:

-سیب های باغ من پاییزه اند. تا رسیدنشون کلی مونده. اما عیب نداره. چندتا درخت تابستونه هم دارم. بفرمایید داخل.

گویا همه منتظر شنیدن این جمله بودند که با هیجانی زیبا به داخل باغ وارد شوند. برای ورود باید سرازیری تندی را پیمود. همه جز مادرم وارد باغ می شوند. باغبان مستقیم به اتاق گلی اش می رود و به دنبال یافتن کیسه یا نایلونی همه جا را می گردد.  او جلو و ما به دنبال او… .  وه که چه اشتیاقی دارد. انگار چیدن سیبی سرخ از شاخه ای حس خاصی از بهشت است.  یکی را نشسته گاز می زنم. طعم زندگی می دهد.  یاد سهراب می افتم. “زندگی سیبی است، گاز باید زد با پوست…”از صدای خرش خرش آن لذت می برم.

باغبان جستی از یکی از درختان بالا می رود. با یک دست خودش را نگه داشته و با دست دیگر چند سیب می چیند. دست پر سیبش را پایین می آورد و من پیراهنم را به زیر دستان او دامن می کنم. سیب ها را در پیراهنم رها می کند. یکی از پس دیگر… مقدارش مهم نیست. به دنبال لذتی دیگر بودم. کافی است. از او می خواهم بس کند. اما  بذل و کرمش بیش از اینهاست و دست از شاخه ها برنمیدارد.  مهسا کوچولو، دختر کوچک خواهرم، خیره به سیبی سرخ در بالای شاخه هاست. بابام مهدیه را بلند می کند تا آنرا بچیند. صدای آب هم در همین نزدیکی است. به کنار جوی آب می روم. دستها در آب مشتی را بالا می آورم و به صورت می زنم. طعمی دیگر از بهشت اینجاست… و بازهم مشتی دیگر. صدای آب دیوانه ام می کند. باغبان هنوز مشغول است. بچه ها هریک از درختی سیبی میچینند. وه که فضای دل انگیزی است. باغبان از برف عید امسال می گوید و از، از دست رفتن بسیاری از محصولاتش که سرما شکوفه های آنرا زد. درد و دلش ادامه دارد. از ارزانی سیب می گوید و اینکه دلال ها حاصل زحماتش را به یغما می برند.از خرید باغ در ۲۰ سال پیش می گوید و اینکه روزگار را چگونه گذرانده است. تعریف می کند و سیب می چیند… چه انسان زلالی است…

دست باغبان را می گیرم و دسته جمعی جلوی دوربین می ایستیم. حسین دوربین در دست ۱ و ۲ و ۳ را می گوید. با شنیدن صدای ۳ صدای شاتر دوربین می آید و می فهمم که لحظه ای شیرین از زندگی را ثبت کرده ایم.

دست محمدآقا را می گیرد و به سمتی دیگر از باغ می برد تا جالیز خیار و گوجه اش را نشان دهد. باید برویم اما دل کندن از اینجا سخت است. باغبان به بدرقه ما می آید. همچنان که می آید دستانش از درخت ها برای ما سیب می چیند و آنها را در کیسه میریزد. به نزد مادرم برمیگردیم که روی سکوی سیمانی کنار باغ در تنهایی قرآن می خواند. دیدنش لذت مضاعف است. سوار می شویم. باغبان دستی بر کلاه و دستی دیگر در آسمان برایمان دست تکان می دهد…

میانه. نامی آشناست. شهرستان میانه، در گوشه جنوب شرقی استان آذربایجان شرقی قرار دارد. شهرستان‌های سراب، بستان آباد، هشترود حدود شمالی و غربی آن را می‌پوشاند. حدود جنوبی این شهرستان با قسمتی از جنوب اردبیل هم جوار است. شهرستان خلخال واقع در استان اردبیل نیز همسایه شرقی این شهرستان به شمار می‌رود.

بازهم به راه می افتیم. “ترکمنچای ۱۰ کیلومتر”  . این عنوان تابلویی راهنمای سبز رنگ است. فکر نمی کردم ترکمنچای اینجا باشد. یادآوری عهدنامه ایی ننگین گونه های همه را  کمی درهم فرو می‌برد. ای کاش این تابلو را نمی دیدم…

قره چای و بستان آباد دیگر شهرها هستند. مسیر اتصال آذربایجان و اردبیل از همین جاست. مسیری که به اسالم و خلخال در استان اردبیل می رسد. … تا تبریز راهی نیست…