Wordpress Themes

و گاهی سفر باید کرد… (قسمت دوم)

بنام خدا

تردیدها لحظه ای عزم سفر را آرام نمی گذراند. آنقدر پایبند کار پروژه، بانک و چک و… هستیم که کندن را بی نهایت سخت کرده است. گاهی احساس می کنم به عقد این فضا و روزگار درآمده و دربند اویم و برای گرفتن اجازه ی سفر باید کلی خواهش و تمنا کنم. اما بهر سختی که هست می کنم و براه می افتم…

مقصد آذربایجان است. دیاری رویایی و خاطره انگیز که این بار به میهمانی آن می رویم. همراهی خانواده و پدر و مادر بر شهد سفر افزوده است.

سلفچکان. ساوه

با گذر از منطقه خنک، به ناگاه هرم گرمای تابستانی مرداد ماه صورت تو را آزار می دهد. گرما بیداد می کند. چاره ای جز پناه بردن به کولر ماشین نیست هرچند آهنگ سفر را اندکی کند کند. از کنار جالیزهای بزرگ می گذریم. و کشاورزانی سیه چرده که با ساخت سایبانی از چوب و خار و خاشاک بر بالای سر خود با دستانی به زیر چانه طالبی و خربزه هایی را برای مسافران عبوری عرضه کرده اند و انتظار ایستادن اتومبیلی را می کشند. و چه انتظار بیهوده ای که کسی خنکای اتومبیل را رها نمیکند. کمی دلم برایشان می سوزد.

کارگاه ها و کارخانه های صنعتی اندک اندک پدیدار می شوند. یکی از پس دیگری. گویی به دیار ماشین و صنعت گام نهاده ایم. اناری بزرگ در ورودی ساوه نوید ورود به دیار یاقوت های سرخ را می دهد. اما دریغ که سرمای گذشته حسرت اناری را به دل همه گذاشته است.از سرعت اتومبیل خود کم می کنیم. کناری می ایستیم. از مغازه داری آدرسی برای استراحتی کوتاه مدت و نماز می پرسیم. آنسوی خیابان مسجدی زیباست که نیم ساعتی ما را میزبانی کند. به نماز جماعت نرسیده ایم. نوای خوش دعای کمیل در شب جمعه طنین انداخته است.

بویین زهرا. قزوین

از ساوه خارج می شویم. اما همچنان مجتمع ها و کارخانه های صنعتی ما را بدرقه می کنند. جاده دو طرفه است و با عبور ماشین های سنگین، احتیاط بیشتری طلب می کند. آرام آرام هوا به سمت خنکی می رود. شیشه ها را پایین می کشیم و هوای آزاد را استشمام می کنیم. احساس می کنم از تابستان به زمستان پا گذارده ایم. مسافت زیادی تا بویین زهرا نیست. این نام یادآور اتفاقی تلخ برای همراهان سفر است هرچند من آن زلزله را به یاد نمی آورم… . نیتی برای ماندن نیست و عزم همچنان برای رفتن است. در پلیس راه افسری جوان ما را به توقف می خواند و طلب مدارک می کند. پسر وظیفه خوبی است. سر شوخی را با او باز می کنم. او هم نشان می دهد که شوخ طبع است. اهل زنجان است و اینجا سر جاده پست می دهد. از او آدرس پمپ بنزین می پرسیم. با اشاره انگشت ۵۰۰ متر عقب تر را نشان میدهد. و مسیر دور زدن را نیز راهنمایی می کند. مرا پیش خود برای ادامه گپ و گفتگو پیش خود نگاه می دارد و به خانواده می گوید بروید بنزین بزنید و برگردید اینو (من) رو با خودتون ببرید. من هم بدم نمی آید اندک فرصتی از نشستن در اتومبیل دور شوم. از من در مورد زنجان می پرسد و یکی یکی آثار زنجان را معرفی می کند. توصیه اکید می کند که دیدن زنجان را از دست ندهیم. چیزی تا پایان خدمتش باقی نمانده اما همین روزهای مانده را چوب خط میزند. انگار منتظر است به خانه برگردد و مادر عروسی تازه بیاورد… شوق آرزوهای دور در چشمانش موج میزند.

پدر و شوهر خواهر را پس از رانندگی چند ساعته دیگر توانایی رانندگی نیست. به قزوین می رسیم. خیابانهایی زیبا با نورپردازی میادین در آستانه اعیاد شعبانیه نوید شهری جذاب را می دهد. عمارتی کهن را در میانه میدانی مشاهده می کنیم و به نظر می رسد با توسعه خیابان و میدان به ناگاه و ناخواسته در میدان قرار گرفته است. بیشتر به دروازه خروجی به سمتی می ماند. از عابری آدرس ستاد اسکان را میگیریم. خوشبختانه آدرس نزدیک است و برای پیدا کردنش راه زیادی نیست. مسوول اسکان مردی خوش رو است که با پرسیدن تعداد نفرات و میزان زمان اقامت، ما را با صدور معرفی نامه به مکانی معرفی میکند.

در محل اسکان پیرمرد خدمتکار به استقبال ما می آید و در را بر ما می گشاید. از حسن اخلاقش لذت می برم. جای خوبی است. خانواده های دیگری هم قبل از ما به انجا آمده اند و در حال استراحت هستند. هوا بهاری است. خوابیدن در محوطه باز را بر خوابیدن در اتاق ترجیح می دهم. چندی از دراز کشیدنم نگذشته است که به خواب می روم.

صبح زود با صدای محمد (شوهر خواهر) و با بوی خوش نان تازه از خواب برمی خیزم. هنوز همه خانواده ها خوابند. سفره صبحانه در همان محوطه پهن می شود. همه یکی یکی برمی خیزند و بر سر سفره می آیند. پیرمرد خوش اخلاق خدمتکار به ما صبح بخیر می گوید.

قزوین که لقب « باب الجنه» یا «دروازه بهشت» را به خود اختصاص داده از مناطق مهم ایران است که در زمینه های تاریخی، طبیعی، اقتصادی، فرهنگی، صنعتی و گردشگری دارای اهمیت زیادی است. قزوین ازجمله مناطق زیبا, با فرهنگ و متمدن ایران است که در کنار طبیعت زیبا, خدادادی و مناظر بهشت گونه خود ازغنای تاریخی نیز برخورداراست.
رودخانه های پرآب، قله های زیبا ومشهور، چشمه های آب گرم، حیات وحش، پوشش گیاهی غنی و دریاچه های چشم نواز این منطقه؛ در کنار آثار متعدد تاریخی، معماری, فرهنگی, باستانی و مردمان هنردوست, سخت کوش و متمدن؛ مجموعه کم نظیری را دراین خطه از کشور ایران به وجود آورده است که دیدار از آن ها برای همه گروه های گردشگری جذاب است. آن طوری که من فهمیدم قزوین بیش ترین آثارثبت شده تاریخی کشور را در خود جای داده است. فرصت محدود است و راه دراز…

روزی دیگر آغاز شده است و ما رحل اقامت از قزوین برچیده و به سوی زنجان در حرکتیم….

ادامه دارد…

و گاهی سفر باید کرد… (قسمت اول)

بنام خدا
سفر… . خدا می داند که این واژه چه حسی را درون من ایجاد می کند. سفر برای دیدن تازه ها و ندیده ها. برای دل کندن از رخوت و سستی. برای درکی متفاوت و بیشتر از آفرینش هستی خداوند. برای دیدن مردم آن سوی کوه ها. برای دیدن شهری که پشت دریاهاست…

پشت دریاها شهری است
که در آن پنجره‌ها رو به تجلی باز است.
بام‌ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می‌نگرند.
دست هر کودک ده ساله شهر، خانه معرفتی است.
مردم شهر به یک چینه چنان می‌نگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف.
خاک، موسیقی احساس تو را می‌شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می‌آید در باد.
پشت دریاها شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است.

همیشه دلم میخواسته در راه باشم. بروم و ببینم نادیده هایم را. رها کنم روزهای ملال آور این روزهایم را. تجربه کنم روزهای نو و جدیدی که هوای مرا تازه تر می کند. سفر باید کرد سفر باید کرد تا بتوان فراموش کرد هر آنچه را که گاهی لازم است به فراموش خانه دل سپرد. سفر باید کرد تا فراموش کنیم که چگونه ما را احمق پنداشتند و کلاغی سیاه را به جای قناری به ما فروختند… سفر باید کرد به درازای روزهای گرم تابستان تا خزید در اندرون خویش از رذالت روزگار و بسیار مردمان نادان اش. سفر باید کرد …

و این بار عزم آذربایجان کردم. باز هم از آن خواهم نوشت…

سفر به دیار ستارخان…

سلام دوستان

گویا همای سعادت بر شانه های ما نشسته و برای اولین برای عازم دیار آذربایجان هستم. همیشه خانواده گله داشتند که من سفر با دوستان را ترجیح میدهم. این بار با همراهی خانواده این گفته را نقض خواهم کرد.

پیروز باشید

پنج شنبه یکم مردادماه

یک سال بدون مهدی…

امروز یکسال از هجران مهندس فرهیخته، مهدی ریحانی عزیز و همسر مهربانش دکتر نداسادات سجادی میگذرد. عصر امروز بر سر مزارش حاضر شدیم. گویی داغ تازه تازه بود. گریه و اشک هیچ کس را امان نمی داد. خنده هایش و مهربانی هایش هنوز در کنار همه حس می شد. به یاد می آوردم در آخرین دیدارمان در جلسه ای در شهرداری برای طراحی و ساخت گورستانی نو و جدید در خمین. مهدی طرح هایش را‌اورده بود و به شهردار نشان می داد. من هم به دقت به حرف هایش گوش می کردم گورستانی نو که بیشتر پارک بود تا گورستان. شهردار نیز نظراتی داد. با هم از شهرداری بیرون آمدیم. ساعتی بعد دردفتر من مشغول گپ و گفت بودیم. ساعتی بعد از هم جدا شدیم. و من چه می دانستم که آخرین دیدار ما رقم خورد…

بر سر مزار خدا می داند در دل آتشفشانی مادر او چه می گذشت و پدرش که سعی می کرد خودش را نگه دارد. و خواهرانش که ضجه می زدند. و دوستانی که سر به دیوار یا درختی گریه می کردند…

آفتاب داغی در انتهای تیرماه بود. اما دریغ از آفتابی که در میان خاک خفته بود…

برای یادبود او با همکاری دوستان هنرمندان مراسم یادبودی را در روز جمعه ۲۷ تیرماه از ساعت ۱۸ در سالن کوثر اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی ترتیب داده ایم. حضور شما موجب امتنان است. خانواده او نیز در مراسم حضور خواهند داشت. سعی کردم یک طرح گرافیکی زیبا برای یادبود او منتشر کنم. حاصل چنین شد…

سرآغاز رویشی سبز…

سلام

دوستان ! در این چند وقت رخوتی دامنگیر و گسترده میان دوستان در فضای پس از انتخابات و ناجوانمردی ها و حق کشی ها ایجاد شده بود. همه دوستان به نوعی سرخورده از فعالیت ها و آشتی مجدد با سیاست دوباره به همان کمای سابق فرو رفته بودند. این طبیعی است که هنگامی که این کنش ناصحیح از دولتمردان صورت پذیرد، واکنش سرخوردگی را در متن جامعه به دنبال داشته باشد. نمونه این دوستان بسیارند. اما تفاوت اساسی طیف روشنفکران و نخبگان با دیگران در آن است که از پس هر پژمردگی، رویشی سبز را آغاز می کنند و تلاش خود را برای به ثمر نشستن جامعه آرمانی از سر می گیرند.

دیشب گپ و گفت جالبی میان من و دوست خوبم، دکتر حمید رضا محمدی رد و بدل شد که ایشان لطف کرده و نظری بلند بالا را نگاشته بودند. انتشارش را خالی از لطف ندانستم…

هاشم عزیز سلام، شاید باورت نشه ولی دو سه شب پیش تونستم سری به سایت خاموش و دوستان خوبی چون شما بزنم .از اینکه مثل همیشه انرژیک و سرحالی بهت تبریک میگم .از اینم که پیجور خاموش وخاموش نویس هستی یه جورایی خوشحالم و یه جورایی شرمنده. بالاخره انتخاب این نام شاید خیلی هم بی حکمت نبود.بگذریم.نوشته های رادیویی شما را خوندم .خوب بود(لابلاش هم یه حرفهایی زدی). کاری به حواشیش ندارم ولی منم رادیو را خیلی بیشتر از تلوزیون دوست داشتم و دارم. من تمام شبهای دوره دانشجوئی را با رادیو تو رختخواب میرفتم .با “راه شب “:
شب و سکوت و صدای دل انگیز لاله ها.
و لاله های سرخ عاشقان راه دوست که امتداد شب را در آسمان پر از ستاره میشکند.
شب و صدای سوز مناجات در امتداد نیمه شب تا دل سحر.
ظهر شفق سپیده و صبح . راه شب …………
و موسیقی بیاد ماندی و آرامبخشی که با صدای گرم گوینده این متن معجزه میکرد .شاید یه دلیلش این باشه که رادیو (البته منظورم بیشتر برنامه های فرهنگی و اجتماعی است)در مقایسه با تلوزیون از بی رنگی بیشتری برخورداره و به همین دلیل خوراک بهداشتی تری برای هاضمه ذهنی انسان است .همیشه حرکت از کثرت به سمت وحدت برای انسان دلپذیر تر و شادی آور تر است و چون در رادیو تنها صداست که میشنوی در نتیجه تمرکز بهتر و درک عمیق تری خواهی داشت . در حالی که در تلوزیون غیر از صدا که ماهیتا فیزیک محض هم نیست شما نه با بی رنگی که با تنوعی از رنگها که ماهیتا فیزیکی هم هستند مواجه هستید .این یعنی گرفتن قدرت تمرکز شما و درک سطحی تر.درست به همین دلیل خیلی ها از جمله خود من کتاب خوندن را به فیلم دیدن ترجیح میدند.چون ذهن شما در خوندن کتاب این فرصت را داره تا آنچنان که خودش میخواهد فضاو شخصیت آدم های قصه را شکل بده و بسازه ولی شما در دیدن یک فیلم چنین امکانی را ندارید.و ذهن مجبوره به جای دریافت دست اول و بکر، از نوشخوار ذهنی آدمهای زیادی مثل تهیه کننده و کارگردان وگریمور و طراح صحنه تغذیه بکنه که طبیعی ایست خیلی باب میل سیستم گوارشی ذهن(درست مثل سیتم گوارش معده و روده) نباشه.هاشم عزیز حالا که به اینجا رسید خوبه اینم بگم که همه معجزه عشق در یک دل کردن دل انسان است. روی از هر چه غیر معشوق برگرفتن و بجای فکر کردن همزمان به انبوهی ازمطالبات رنگ و لعاب دار، تنها به معشوق اندیشیدن و تنها از او حظ بردن. خوشا به حال آنانی که در زندگی عاشقند و و هزاران بار خوشا به حال آنانی که معشوقشان خدایشان است.
هاشم جان انگار پر حرفی کردم .ببخشید .اینم جبران روزهای سکوت و خاموشی خاموش.

……………………………………………………………………………………………………………

وطن! وطن!
نظر فکن به من که من
به هر کجا، غریب وار
که زیر آسمان دیگری غنوده ام
همیشه با تو بوده ام

اگر که حال پرسی ام
تو نیک می شناسی ام
من از درون قصه ها و غصه ها برآمدم،
حکایت هزار شاه با گدا
حدبث عشق ناتمام آن شبان
به دختر سیاه چشم کدخدا
ز پشت دود کشت های سوخته
درون کومه های سیاه
ز پیش شعله های کوره ها و کارگاه
تنم ز رنج، عطر و بو گرفته است
رخم به سیلی زمانه خو گرفته است
اگر چه در نگاه اعتنای کس نبوده ام
چه غمگنانه سال ها
که بال ها
زدم به روی بحر بی کناره ات
که در خروش آمدی
به جنب و جوش آمدی

به اوج رفت موج های تو
که یاد باد اوج های تو

در آن میان که جز خطر نبود
مرا به تخته پاره ها نظر نبود
نبودم از کسان که رنگ و آب
دل ربودشان به گودهای هول
بسی صدف گشوده ام
گهر ز کام مرگ در ربوده ام
بدان امید تا که تو
دهان و دست را رها کنی
دری ز عشق
بر بهشت این زمین دل فسرده واکنی
به بند مانده ام
شکنجه دیده ام
سپیده هر سپیده جان سپرده ام
هزار تهمت و دروغ و ناروا شنوده ام
اگر تو پوششی پلید یافتی
ستایش من از پلید پیرهن نبود
نه جامه، جان پاک انقلاب را ستوده ام
کنون اگر که خنجری میان کتف خسته ام
اگر که ایستاده ام
و یا ز پا فتاده ام
برای تو، به راه تو شکسته ام
اگر میان سنگ های آسیا
چو دانه های سوده ام
ولی هنوز گندمم
غذا و قوت مردمم
همانم آن یگانه ای که بودم ام

سپاه عشق در پی است
شرار و شور کار ساز با وی است
دریچه های قلب باز کن
سرود شب شکاف آن
ز چار سوی این جهان
کنون به گوش می رسد
من این سرود ناشنیده را
به خون خود سروده ام
نبود و بود برزگر را چه باک
اگر برآید از زمین
هر آنچ او به سالیان
فشانده یا نشانده است
وطن! وطن!
تو سبز جاودان بمان که من
پرنده ای مهاجرم
که از فراز باغ با صفای تو
به دوردست مه گرفته پر گشوده ام

شعر : سیاوش کسرایی
آواز : همایون شجریان
آهنگ : سعید فرجپوری
گروه دستان . تالار بزرگ کشور . دوشنبه چهارم شهریور ۱۳۸۷

من رادیویی ام . بخش دوم…

سلام دوستان

تلاش کردم مابین بخش اول بحث گذشته و بخش دوم آن چندان فاصله نیافتد. بسیاری از نقدهایی که در بخش گذشته به تلوزیون وارد می دانستم، به نظرم ارتباط مستقیم با دولتی بودن این رسانه دارد. طبیعتا استقلال یک رسانه هنگامی که زیر مجموعه ای از حاکمیت قرار گیرد چندان معنایی ندارد. حاکمیت ها همواره بنا به مجموعه ابزارها و رسانه های تحت کنترل تلاش می کنند ایده و نوع نگرش خود را به جامعه القا کنند. در این زمان آن سخنی صحیح است که به مذاق حاکمیت خوش آید. یعنی معیار سنجش هر موضوع و اندیشه سلیقه حاکمیت است. نمونه این موضوع را در جریانات اخیر بسیار در تلوزیون دیده ایم. حتما تصاویر مربوط به کتک خوردن ساده یک مرد میانسال توسط عده ای را در تلوزیون دیده اید. من از این حرکت دفاع نمی کنم. اما حتی یک صحنه از کتک خوردن شهروندان توسط پلیس ضد شورش، نیروی انتظامی پخش نشد و همه آنها را مشتی اراذل و اوباش نامید. از آنهایی که خود در خیابانها شاهد این ماجراها بوده اند بپرسید و یا سری به رسانه های آزاد بزنید تا درک موضوع ساده تر شود. طبیعی است که در اینجا دیگر مفهومی به نام استقلال و جریان آزاد اطلاع رسانی مفهومی ندارد.

صدا و سیما به شدت از تضارب آرا بیزار است. بر همین اساس تلاش او و حاکمیت بر ممنوعیت شبکه های متنوع ماهواره ای است تا همواره به جز یک صدا چیز دیگری شنیده نشود. یک توهم شایع جهان دشمن پنداری همواره تلاش دارد بگوید آنچه ما می گوییم درست است و دیگران چون مخالف نظر ما هستند، دشمن اند. بر همین اساس سالهاست همه دنیا را دشمن می پنداریم که می خواهند عزت و ملیت ما را به یغما ببرند…

“رسانه ملی” عنوانی است که چند سالی است که صدا و سیما برای خود برگزیده است.عنوان “ملی”عنوانی است که در کمتر مجموعه، نهاد، سازمان و …در جمهوری اسلامی ایران دیده می شود. علت اصلی آن هم یک سلیقه کج و غیر منطقی است که ملیت و اسلامیت را روبروی هم قرار می دهد. با این اندیشه هر آنچه که عنوان ملیت داشته باشد، از اسلامیت به دور است و بالعکس/ مجلس شورای ملی را به یاد بیاورید که پس از انقلاب به مجلس شورای اسلامی تغیر نام یافت. علت انتخاب این نام، همانطور که مشخص است نسبت دادن صدا و سیما به عموم مردم و نه یک قشر خاص، ملیت و دولتی بودن آن است. اما آیا شما ارتباطی با این عنوان و ملیت ایرانی می یابید؟ آیا شما باور دارید صدا و سیما همه مردم و شهروندان را با هر گرایش و سلقه به یک چشم نگاه می کند؟ متاسفانه پاسخ من منفی است.

نقد دیگر به تلوزیون بی احترامی و هتک حرمت ساحت هنرمندان و اساتید است. صدا و سیما از یک سو تلاش می کند با تولیت همایش سالیانه چهره های ماندگار خود را دوستدار حوزه علم و ادب و هنر نشان دهد اما از سوی دیگر دهن کجی های بی ادبانه او به هنرمندان آشکار است. نمونه آن را حتما سالهاست که شنیده اید. حضرت استاد محمدرضا شجریان سالهاست به نامه، مصاحبه، گفتگو و… از صدا و سیما می خواهد که از پخش آثار شخصی اش که صدا و سیما در تولید آن هیچ نقشی نداشته است خودداری کند. این موضوع از حوالی سال ۷۴ و زمان مدیریت دکتر علی لاریجانی تا به اکنون که بار دیگر ایشان نامه ای به آقای عزت الله ضرغامی نگاشته اند ادامه دارد. اما همچنان وقاحت ادامه دارد و همچنان آثار استاد روی تصاویر دلخواه گذاشته می شود و نوع اندیشه ای دلخواه را به خورد مخاطب می دهد. وقاحت صدا و سیما کار را بدانجا رسانیده است که روزنامه کیهان که از بیت امال تغذیه می شود استاد را مهره استعمار خطاب می کند…!!! و وزیر محترم ارشاد خطاب به استاد می گوید فکر می کند چه کسی هست که این سخنان را می گوید؟!!؟

همه این موضوعات را بیان کردم این سوال پیش می آید خوب آیا رادیو از این موارد مبری و مستثنی است؟ آیا طرح این موارد دفاعی برای رادیو محسوب می شود؟ خوب البته پاسخ این سوال برای رادیو های ایران منفی است. بیشتر نقدهای مطرح شده در بخش دوم در ارتباط با آن نیز صادق اند. اما آنچه باعث شده این رادیو همچنان برای من جذاب بماند شنیدن شبکه هایی است که به طور کل از سیاست و سیاستگذاری هدف دار مبرا است. در این چند وقت تلاش کرده ام تا حد امکان به رادیو جوان، فرهنگ و پیام نزدیک شوم که حداقل نقد کمتری به آن وارد است.

در این نگاشته تلاش کردم انتقادتم به سمت فضای پس از انتخابات منحرف نشود که متاسفانه خیلی موفق نبودم.و آخر اینکه امروز در همشهری خواندم که مهدی آذر یزدی به دیار باقی شتافت. نمی دانم او را می شناسید یا نه اما کودکی من به کتابی از او با نام زیبای “قصه های خوب برای بچه های خوب” گذشت. یادش بخیر و خدایش بیامرزاد….