Wordpress Themes

روزهایی که می گذرد…

بنام خدا

داشتم تقویم رو نگاه می کردم، دیدم ۲۰ روز از آخرین دست نوشته ام می گذره. خوب روزهای خاصی نیست. هیچ چیز عادی نیست. سرخوردگی ها هم کم نبوده است. اصلا گویی دل و دماغی برای بروز کردن نیست. تیتر وار چند مورد را حسب درد دل بیان می کنم:

اول اینکه: تصمیم گرفته ام به دنیای عکاسی بازگردم. حداقل در آن فضا احساس آرامش بیشتری خواهم کرد. تلاش می کنم شات های ناقص خود را در همین فضا منتشر کنم.اگر خدا بخواهد دوربین پیشرفته ای را هم در دست خرید دارم.

دوم اینکه: زمستان است و خبری از ابر و باد و باران و برف نیست. از این موضوع بیش از هر چیز متاسفم. خدا را سوگند می دهم به حق آنچه نزد او عزیزترین است رحمی بر عالمیان بویژه ایرانیان کند و باران رحمتش را فرو فرستند. به یاد آیه پر زحکمت سوره واقعه افتادم و این روزها بیش از هر روز دیگری معنایش را درک می کنم:

«افرایتم الماء الذی تشربون أانتم انزلتموه من المزن ام نحن المنزلون لو نشاء جعلناه اجاجا فلو لا تشکرون».

«آیا آبی را که می‌نوشید دقت کرده‌اید آیا شما آن را از ابر فرو فرستادید یا ما. اگر بخواهیم آن را شور قرار می‌دهیم پس چرا سپاس نمی‌گوئید».

سوم اینکه: مهندس مهدی عباسی را حتما می شناسید. همان دوستی که در گرماگرم انتخابات مجلس وبلاگ داغ و خواندنی را تاسیس کرده بود که همه را مجذوب خود کرده بود. این روزها به این فضا بازگشته است و مرا در اولین پستش حسابی شرمنده خود کرده است. سری به او بزنید.

چهارم اینکه: دوستان وبلاگ نویس یا کاملا غیر فعال شده اند یا بسیار دیر به دیر بروز می کنند که این موضوع در یک فضای جمعی بر حس نوشتن دیگران هم موثر بوده است. ای کاش مصطفی کرمی وبلاگش را منهدم نمی کرد و یا اینکه دکتر حمیدرضا محمدی عزیز کمی حس نوشتن پیدا می کرد. یا مهدی حیدری بیشتر می نوشت.

پنجم اینکه: در آرزو روزهای نو هستم. مدت هاست روزهای زمستان را برای رسیدن به بهار می شمارم. ای کاش بهار آمدن خود را جلو می انداخت. ۶۴ روز تا بهار بیشتر نمانده است. جلو جلو بر بهار سلام بگویید.

ششم اینکه: کاش این روزها اتفاق مهمی رخ دهد. شاید از این فضای پر از دروغ و نیرنگ و عوام فریبی فاصله بگیریم…

هفتم اینکه:……………………………. هیچی. یادم رفت.

تئوری عزاداری…

سلام

در این فضای محرم که شهر و دیار و کوی و برزن سیاهپوش شده است فکری ذهنم را مشغول کرده است. به نظرم رسیده است این عمل هم مانند بسیاری از اعمال ما ایرانی ها به شدت از سطحی نگری و کج اندیشی متاثر شده است. در واقع عزاداری های ما از روح بصیرت تهی است و پر است از ظاهر بینی، چشم و هم چشمی، پوچ گرایی.

پوپولیست یا همان عوام گرایی نمود عینی و کاملی در عزادارای ها و سوگواری های جامعه ما یافته است. از این سیل خروشانی که محرم به خیابانها می ریزند اندک فردی ذات و پیام ذاتی عاشورا را دریافته است. هر هیات و مسجدی بیشتر به دنبال آن است که خود را بیشتر مطرح کند. نمی دانم دقت کرده اید دیگر از دسته های سینه زنی به آن شدت سابق خبری نیست؟  امروز همه دیگر زنجیر زن شده اند و با نوای شور مداح چنان بر گرده و کمر می کوبند که گویا بر پشت …. می کوبند..

دقت کرده اید دو یا چند هیئت زنجیر زنی که به هم می رسند صدای هریک چگونه با یکدیگر مخلوط شده و چه صدای گوش خراشی را تولید می کند؟  جالب اینکه هیچ یک از موضع خود کوتاه نیامده و ولوم بلندگوها را بالاتر می برند و به طبال های خود علامت می دهند که محکم تر بزنند که صدای یکی پایین تر از صدای دیگری قرار نگیرد. خدا می داند که چه صحنه مضحک و مایه شرمساری است.

هیئتی را دیدم که طبل بزرگی به عظمت یک ماشین نیسان را که نمی توانست به علت بزرگی اش حمل کند، پشت یک نیسان گذاره و جوانی محکم بر آن می کوبید. طبل چنان صدایی ایجاد می کرد که شیشه های مغازه ها و خانه ها می خواست فرو بریزد…

به نظر می رسد نسل گذشته و  پیشین بسیار بهتر و کامل تر با پیام قیام حضرت امام حسین مانوس بود. شاید آن روز از طبل های عظیم و صداهای مهیب و مداحی های شور خبری نبود.اما دلها عاشق تر و زنده تر بود. آن روزها به گریه دروغین مداح نیازی نبود تا اشک مردمان جاری شود بلکه سرشت مردم با اندک نوای سوزناکی بر مصیبت های اهل بیت جاری می گشت.

اگر فرصت داشتید بخوانید متن زیر را تا دریابید محرم در اندیشه دکتر شریعتی چگون است. شاید اندکی به خود بیاییم…

… شب عاشورا بود شهر یکپارچه روضه بود وخانه یکپارچه سکوت و درد…

گفتم در این تنهایی درد و این شب سوگ، بنشینم و با خود سوگواری کنم، مگر نمی شود تنها عزاداری کرد؟ نشستم و روضه ای برای دل خویش نوشتم:

… پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است.

در میان هیاهوی مکرر و خاطره انگیز دجله و فرات، این دو خصم خویشاوندی که هفت هزار سال، گام به گام با تاریخ همسفرند، غریو و غوغای تازه ای برپا است:

صحرای سوزانی را می نگرم، با آسمانی به رنگ شرم، و خورشیدی کبود و گدازان، و هوایی آتش ریز، و دریای رملی که افق در افق گسترده است، و جویباری کف آلود از خون تازه ای که می جوشد و گام به گام، همسفر فرات زلال است.

و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و …

می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهل است.

به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است.

ترسان و مرتعش از هیجان، نگاهم را بر روی چکمه ها و دامن ردایش بالا می برم:

اینک دو دست فرو افتاده اش،

دستی بر شمشیری که به نشانه شکست انسان، فرو می افتد، اما پنجه های خشمگینش، با تعصبی بی حاصل می کوشد،تا هنوز هم نگاهش دارد

جای انگشتان خونین بر قبضه شمشیری که دیگر …

… افتاد!

و دست دیگرش، همچنان بلاتکلیف.

نگاهم را بالاتر میکشانم:

از روزنه های زره خون بیرون می زند و بخار غلیظی که خورشید صحرا میمکد تا هر روز، صبح و شام، به انسان نشان دهد و جهان را خبر کند.

نگاهم را بالاتر میکشانم:

گردنی که، همچون قله حرا، از کوهی روییده و ضربات بی امان همه تاریخ بر آن فرود آمده است. به سختی هولناکی کوفته و مجروح است، اما خم نشده است.

نگاهم را از رشته های خونی که بر آن جاری است باز هم بالاتر می کشانم:

ناگهان چتری از دود و بخار! همچون توده انبوه خاکستری که از یک انفجار در فضا میماند و …

دیگر هیچ !

پنجه ای قلبم را وحشیانه در مشت میفشرد، دندان هایی به غیظ در جگرم فرو میرود، دود داغ و سوزنده ای از اعماق درونم بر سرم بالا می آید و چشمانم را می سوزاند، شرم و شکنجه سخت آزارم می دهد، که:

«هستم»، که «زندگی می کنم».

این همه «بیچاره بودن» و بار «بودن» این همه سنگین!

اشک امانم نمی دهد؛ نمی توانم ببینم.

پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است.

در برابرم، همه چیز در ابهامی از خون و خاکستر می لرزد، اما همچنان با انتظاری از عشق و شرم، خیره می نگرم؛

شبحی را در قلب این ابر و دود باز می یابم، طرح گنگ و نامشخص یک چهره خاموش، چهره پرومته، رب النوعی اساطیری که اکنون حقیقت یافته است.

هیجان و اشتیاق چشمانم را خشک میکند. غبار ابهام تیره ای که در موج اشک من می لرزد، کنارتر میرود . روشن تر می شود و خطوط چهره خواناتر.

هم اکنون سیمای خدایی او را خواهم دید؟

چقدر تحمل ناپذیز است دیدن این همه درد، این همه فاجعه، در یک سیما، سیمایی که تمامی رنج انسان را در سرگذشت زندگی مظلومش حکایت می کند. سیمایی که …

چه بگویم؟

مفتی اعظم اسلام او را به نام یک «خارجی عاصی بر دین الله و رافض سنت محمد» محکوم کرده و به مرگش فتوی داده است.

در پیرامونش، جز اجساد گرمی که در خون خویش خفته اند، کسی از او دفاع نمی کند.

همچون تندیس غربت و تنهایی و رنج، از موج خون، در صحرا، قامت کشیده و همچنان، بر رهگذر تاریخ ایستاده است.

نه باز می گردد،

که : به کجا؟

نه پیش می رود،

که : چگونه؟

نه می جنگد،

که : با چه؟

نه سخن می گوید،

که : با که؟

و نه می نشیند، که :

هرگز !

ایستاده است و تمامی جهادش اینکه … نیفتد

همچون سندانی در زیر ضربه های دشمن و دوست، در زیر چکش تمامی خداوندان سه گانه زمین(خسرو و دهگان و موبد – زور و زر و تزویر – سیاست و اقتصاد و مذهب)، در طول تاریخ، از آدم تا … خودش!

به سیمای شگفتش دوباره چشم می دوزم، در نگاه این بنده خویش مینگرد، خاموش و آشنا؛ با نگاهی که جز غم نیست. همچنان ساکت میماند.

نمی توانم تحمل کنم؛سنگین است؛

تمامی «بودن»م را در خود می شکند و خرد می کند.

می گریزم.

اما می ترسم تنها بمانم، تنها با خودم، تحمل خویش نیز سخت شرم آور و شکنجه آمیز است.

به کوچه می گریزم، تا در سیاهی جمعیت گم شوم.

در هیاهوی شهر، صدای سرزنش خویش را نشنوم.

خلق بسیاری انبوه شده اند و شهر، آشفته و پرخروش می گرید، عربده ها و ضجه ها و عَلم و عَماری و «صلیب جریده» و تیغ و زنجیری که دیوانه وار بر سر و روی و پشت و پهلوی خود می زنند، و مردانی با رداهای بلند و……. د

عمامه پیغمبر بر سر و……. د

آه ! … باز همان چهره های تکراری تاریخ! غمگین و سیاه پوش، همه جا پیشاپیش خلایق!

تنها و آواره به هر سو می دوم، گوشه آستین این را می گیرم، دامن ردای او را می چسبم، می پرسم، با تمام نیاز می پرسم؛ غرقه در اشک و درد:

«این مرد کیست»؟

«دردش چیست»؟

این تنها وارث تاریخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟

چه کرده است؟

چه کشیده است؟

به من بگویید:

نامش چیست؟

هیچ کس پاسخم را نمی گوید!

پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است

…………………………………………………………………………………………………

منبع:حسین وارث آدم، دکتر علی شریعتی