Wordpress Themes

تولد شریفی آنلاین…

بنام خدا
وب سایت من (شریفی آنلاین) یکساله شد. هنگامی که برای اولین بار در ۱۵ مهر ۸۷ با نوشتن دست نوشته ای از خودم وب نویسی را  آغاز کردم هرگز تصور این را نداشتم که بتوانم تولد یک سالگی آنرا جشن بگیرم. به گواه آمار در این مدت ۴۲ دست نوشته و ۲۲ تصویر از خود منتشر کرده که دست نوشته ها گاها از سر دل مشغولی اندیشه و تصاویر بیشتر حاصل تمرکز بر سوژه های طبیعی و یا هنجاری و ناهنجاری های اجتماعی بوده است.
به روایت تقویم یک سال است که دارم توی شریفی آنلاین می نویسم و از این بابت خیلی احساس خوبی دارم.  خیلی وقت ها خیلی چیزها بوده که دلم می خواسته اینجا بنویسم ولی می دانستم که نمی شود ! یا می نوشتم و پاک می کردم یا تو دلم نگه می داشتم و یا خودسانسوری کرده و کلا از نوشتن آن منصرف می شدم … ولی با همه این تفاسیر باز هم توانستم مطالب و اندیشه های زیادی رو از خودم با شما به اشتراک بگذارم … هر بار که می نوشتم، به شوق دیدن نظرات شما شریفی آنلاین رو باز می کردم … فکر نمی کنم هیچ چیزی برای یک وب نویس دلگرم کننده تر از نظرات دوستانش باشد …
وبلاگ نویسی احساسی خاص دارد. در آن شخصیتی متفاوتی می یابی. با ذکر اندیشه ها، علاقه ها، سلایق و … از خود و زندگی شخصی خود را صریح و روشن و باز در معرض مشاهده دیگران قرار می دهی. عریان عریان. دیگر نمی توانی شخصیتی دیگرگونه باشی که دیگران ابراز می کنند.  به قول محمد علی ابطحی ” همواره سعی کرده ام در این دو سال مثل همیشه عمرم آنچه به آن پای بندم را بنویسم، و خود را آنچنانکه هستم معرفی کنم نه بهتر! ای کاش می شد همه این روش را داشتند.”
جا دارد که از همه کسانی که با نظرات کتبی و شفاهی به من اراده بروز کردن می بخشیدند  بویژه دوستانم  آقایان دکتر حمید رضا محمدی (که انصافا شرمنده اش هستم با نظرات بسیار  زیبا، دقیق و کارشناسانه اش)، دکتر محمد روشن، مهندس مهدی فریدونی، مهندس قاسمی، مصطفی کرمی، حمید رضا عبدی، مهدی حیدری، مهدی عباسی ، رهام حبیبی، و خواهر زاده کوچولوم مهدیه موذنی و بسیاری دیگر از دوستان که ذهنم یاری نمی کند  تشکر و سپاسگذاری کنم و اگر نامشان را نیاوردم پوزش می طلبم. خدا را چه دیدید شاید به دوسالگی سایت هم رسیدم. چرا که همسری مهربان دارم پایه ثابت  خواندن دست نوشته هایم است.

اولین روز پاییز…

بنام خدا

پاییز پادشاه فصل هاست. من پاییزی ام. در آذرماه آن متولد شده و با حال و هوایش انس گرفته ام. شیفته رنگ نارنجی اش شده و بر زیبایی هایش دل باخته ام. حس خوب رنگ های زرد و نارنجی در هوایی نمناک و بارانی. با صدای خش خش زیبای برگ های خزان زده در زیر پای رهگذران پیاده در امتداد درختانی با لباس های نارنجی رنگ.

چند روز است بوی پاییز می آید. در روزهای پایانی از تابستان و شهریورماه، نسیم، باد، باران و رعد و برق حس قشنگ پاییز را تداعی می کند. برای پاییزی های چون من همیشه جنونی شیرین در پاییز لذتی دو چندان است. پاییز برای من بوی گذشته های دور را می دهد. همیشه برای من با بوی ماه مهر و مدرسه عجین بوده است. با بوی خرید کیف، کتاب و دفتر و لذت شیرین شوق و اشتیاق مدرسه. با بوی کیف نو که دلم می خواست همانطور بماند و هیچگاه نمی ماند. بوی دلی که لی لی کنان با کتانی های کفش ملی روی جدول کنار جوی آب مسیر خانه تا مدرسه ۱۵ خرداد را می پیمود. صدای همهمه بچه در زنگ تفریح و بوی خوراکی های آن. بوی دودی که از بخاری نفتی گوشه کلاس بلند بود چه اینکه شلوار یکی از بچه ها به آن چسبیده باشد.  بوی تکه پنیری بر دهان زاغکی روی شاخه درخت که هیچ شباهتی به پنیر نداشت و یاد بدبختی روباهی که نمی دانم از کی پنیر خور شده بود اما گولی بر سر زاغک مالید و پنیرش را دزدید.  بوی ماه مدرسه، بوی بازیهای ماه مدرسه . بوی ماه مهر ماه مهربان، بوی خورشید پگاه مدرسه و … و نام کوچکی که زیر شعر نوشته بود “قیصر امین پور”. و من چه کنجکاو بودم بدانم قیصر چه شکلی است و دریغ که امروز او زیر خاک پنهان است. بوی حسرت. بوی  آه … .

باران این چند روز همه را غافلگیر کرد. هیچ کس فکر نمی کرد این چنین بارانی ببارد. آسمان گویا سخاوتمند تر از همیشه، هر آنچه داشت بر زمینیان عرضه می کرد. و من از ضرب آهنگ دانه های باران روی شیشه پنجره تا دیوانگی فاصله چندانی نداشتم.

باز باران،
با ترانه،
با گهر های فراوان
می خورد بر بام خانه.

من به پشت شیشه تنها
ایستاده
در گذرها،
رودها راه اوفتاده.

شاد و خرم
یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم
می پرند، این سو و آن سو

می خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی.

یادم آرد روز باران:
گردش یک روز دیرین؛
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان.

کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک

از پرنده،
از خزنده،
از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده.

آسمان آبی، چو دریا
یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل من،
روز روشن.

بوی جنگل،
تازه و تر
همچو می مستی دهنده.
بر درختان میزدی پر،
هر کجا زیبا پرنده.

برکه ها آرام و آبی؛
برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان؛
آفتابی.

سنگ ها از آب جسته،
از خزه پوشیده تن را؛
بس وزغ آنجا نشسته،
دم به دم در شور و غوغا.

رودخانه،
با دو صد زیبا ترانه؛
زیر پاهای درختان
چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان.

چشمه ها چون شیشه های آفتابی،
نرم و خوش در جوش و لرزه؛
توی آنها سنگ ریزه،
سرخ و سبز و زرد و آبی.

با دو پای کودکانه
می دویدم همچو آهو،
می پریدم از لب جو،
دور میگشتم ز خانه.

می پراندم سنگ ریزه
تا دهد بر آب لرزه.
بهر چاه و بهر چاله
می شکستم کرده خاله.

می کشانیدم به پایین،
شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین،
از تمشک سرخ و مشکی.

می شندیم از پرنده،
داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده،
رازهای زندگانی

هر چه می دیدم در آنجا
بود دلکش، بود زیبا؛
شاد بودم
می سرودم
“روز، ای روز دلارا!
داده ات خورشید رخشان
این چنین رخسار زیبا؛
ورنه بودی زشت و بیجان.

این درختان،
با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان؟

روز، ای روز دلارا!
گر دلارایی ست، از خورشید باشد.
ای درخت سبز و زیبا!
هر چه زیبایی ست از خورشید باشد.”

اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره.
آسمان گردید تیره،
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان
ریخت باران، ریخت باران.

جنگل از باد گریزان
چرخ ها می زد چو دریا
دانه ها ی [ گرد] باران
پهن میگشتند هر جا.

برق چون شمشیر بران
پاره میکرد ابر ها را
تندر دیوانه غران
مشت میزد ابر ها را.

روی برکه مرغ آبی،
از میانه، از کرانه،
با شتابی چرخ میزد بی شماره.

گیسوی سیمین مه را
شانه میزد دست باران
باد ها، با فوت، خوانا
می نمودندش پریشان.

سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا.

بس دلارا بود جنگل،
به، چه زیبا بود جنگل!
بس فسانه، بس ترانه،
بس ترانه، بس فسانه.

بس گوارا بود باران
به، چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی، پند های آسمانی؛

“بشنو از من، کودک من
پیش چشم مرد فردا،
زندگانی - خواه تیره، خواه روشن
هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا.”

به یاد کودکی ام افتاده بودم و اینکه چگونه ملودی زندگی را در میان ترانه ای ناب به قدر درک خویش فهمیده بودم. همان زمان بود که فکر می کردم این ترانه ریتم زندگی من خواهد بود و حال نیز چنین ام.

باران، باز باران…