بنام خدا
تبریز
اینجا چهارراه مارالان تبریز است. دیار دوست داشتنی من که امروز در روزی از روزهای خدا در مرداد ماه هشتاد و هشت در آن هستم. صبح حدود ساعت ۹ از خواب برمی خیزم. در مجتمع فرهنگیان ما دو حمام را برای آقایان در سالن تعبیه کرده اند. حس می کنم باید دوشی بگیرم تا خستگی را از تن بیرون کنم و آماده گشت و گذار در شهر شویم. دوش من ۱۵ دقیقه ای طول می کشد. بعد از آن احساس سرحالی جذابی داشتم. پله ها را یکی پس از دیگری طی میکنم تا به اتاق برسم. صبحانه با نان داغ بربری همیشگی محمد آقا آماده است. بربری کوچکی که با بربری های ما فرق دارد. طبیعی است. اینجا آذربایجان است.
بابا زودتر به محوطه رفته تا دستی به ماشین بکشد. با محمد آقا به سمت دفتر می رویم تا از مسوول مجتمع کمی اطلاعات برای دیدار از آثار و بناهای تاریخی بگیریم. همان لحظه او از دفترش بیرون مــــــیزند. ما را که می بیند لبخندی می زند و می گوید: الان برمیگردم. چند لحظه ای به انتظار می گذرد تا برگردد. برمی گردد و با زبانی شیرین نیت حضور ما را می پرسد. ما هم خواسته را می گوییم. خم میشود و از کشوی پایین میز نقشه ای با یک برشور بیرون می آورد و مهربانه تشریح آن را شروع میکند. ماژیک های لایتی را در دست گرفته و مسیر ها را یک به یک تشریح می کند .اول از همه مقبره الشعراء را نشان می دهد. ماژیک را روی کاغذ گذاشته و خط می کشد تا به مقصد برسد. ماژیک روی کاغذ نقشه در میان خیابانها سر می خورد و به جلو می رود و من حس می کنم او خود را پشت فرمان در حال رانندگی احساس می کند. مسجد کبود و میدان ساعت مقصد های بعدی هستند که نوک ماژیک به آنها می رسد. بعد هم مسیر کندوان. فکر می کنم اگر کمی دیگر از آدرس های آثار بپرسم تمام نقشه رنگی می شود.
محمد آقا از آدرسی می پرسد که بتوان کوفته تبریزی خورد. مرد جوان می خندد و آدرس خانمش را می دهد و برای صرف کوفته تبریزی در منزل او به دستپخت خانمش دعوت می کند. ما نیز با تشکر از او رد می کنیم. او اصرار می کند و ما از سر خجالت از این همه میهمان نوازی با تشکر بسیار دعوت او را رد می کنیم. از دفتر که بیرون می آیم حس خوبی از میهمان نوازی میزبانان خود دارم. به توصیه مدیر مجتمع به علت ترافیک شدید در محدوده مرکز شهر ماشین ها را با خود نمی بریم و پیاده به سمت داخل شهر راه می افتیم. دو ماشین دربستی ما را از میان خیابانهایی بس زیبا، تمیز و مدرن جلوی درب ورودی مقبره الشعرای تبریز پیاده می کند. درختان خیابان آنقدر انبوه اند که نمای بنا از بیرون مشخص نیست. داخل می شویم. خبری از بلیط و نگهبان و … نیست. بنا از میان محوطه ای زیبا میگذرد که تمام آن از سنگ ساخته شده است. در حال سیاحت فضا از پله ها بالا می روم که صدای موبایلم بلند می شود. صدای کار و فضای کاری می آید. چاره ای جز پاسخگویی ندارم. جواب تماس را می دهم و به داخل زیززمین بنا و مدفن ۴۰۰ شاعر برجسته و فرهیخته آذربایجان می روم.




آنجا متوجه شدم مقبره الشعرای تبریز محل دفن حدود ۴۰۰ نفر از دانشمندان و ادیبان نام آور ایران است که در خیابان ثقه الاسلام قرار دارد. گویا مقبره الشعرا قبلا با نام های حظیره الشعرا، حظیره القضاه و قبرستان سرخاب معروف و مشهور بوده است. معروف ترین به خاک سپردگان در مقبره الشعرای تبریز مطابق آن ماکت هایی که ساخته شده بود: اسدی طوسی صاحب گشتاسب نامه، قطران تبریزی، مجیرالدین بیلقانی، خاقانی شروانی، ظهیرالدین فارابی، شاپور نیشابوری، شمس الدین سجاسی، ذوالفقار شیروانی، همام تبریزی، مغربی تبریزی، شکیبی تبریزی، مانی شیرازی، لسانی شیرازی و … واپسین مشاهیری که در این مقبره دفن شدند: ثقه الاسلام از شهدای صدر مشروطیت و سید محمدحسین شهریار، دکتر مهدی روشن ضمیر، دکتر محمود پدیده، جواد آذر، میرزاطاهر خوشنویس تبریزی، محمود ملماسی و سید یوسف نجمی شعرای اهل بیت را می توان نام برد.
بنام خدا
داشتم با خود در ارتباط با شبی فکر می کردم که خدا آنرا برتر از هزار ماه قرار داده است. شب قدر را خواستم به گونه در این وبگاه منتشر کنم. بهتر از کلام حضرت مولانا کلامی نیافتم. باشد که اندکی و بیش از اندکی ما را سهم از قدر باشد…
امشب عجبست ای جان گر خواب رهی یابد
وان چشم کجا خسپد کو چون تو شهی یابد
ای عاشق خوش مذهب زنهار مخسب امشب
کان یار بهانه جو بر تو گنهی یابد
من بنده آن عاشق کو نر بود و صادق
کز چستی و شبخیزی از مه کلهی یابد
در خدمت شه باشد شب همره مه باشد
تا از ملاء اعلا چون مه سپهی یابد
بر زلف شب آن غازی چون دلو رسن بازی
آموخت که یوسف را در قعر چهی یابد
آن اشتر بیچاره نومید شدست از جو
میگردد در خرمن تا مشت کهی یابد
بالش چو نمییابد از اطلس روی تو
باشد ز شب قدرت شال سیهی یابد
زان نعل تو در آتش کردند در این سودا
تا هر دل سودایی در خود شرهی یابد
امشب شب قدر آمد خامش شو و خدمت کن
تا هر دل اللهی ز الله ولهی یابد
اندر پی خورشیدش شب رو پی امیدش
تا ماه بلند تو با مه شبهی یابد

بنام خدا
دیروز یکی از نزدیکان با آب و تاب فراوان شرح اثر جدید استاد شجریان را با نام آتش و آهن را برایم نقل می کرد. ابتدا تعجب کردم که استاد آلبوم جدید خود را با نام رندان مست به تازگی منتشر کرده است و دیگر کار جدیدی را به این زودی منتشر نمی کند. اما یک جستجوی ساده روی وب ایده مرا تغییر داد. استاد آواز ایران به تازگی اثری تحت عنوان زبان آتش و آهن با شعری از زنده یاد فریدون مشیری در دستگاه شور ضبط نموده اند.
این اثر با آهنگسازی استاد شجریان و تنظیم مجید درخشانی با همکاری ارکستر سمفونیک و در دستگاه شور اجرا شده است. در ابتدا قرار بر این بود که این اثر در دستگاه ماهور اجرا شود ولی بدنبال وقایع رخ داده در کشورمان دستگاه اجرایی این اثرطبق تشخیص استاد از دستگاه ماهور به شور تغییر داده شد. این تصنیف بدنبال حوادث اخیر و تکرار تهمت های بی اساس به خسرو آواز ایران و سو استفاده غیر قانونی و نامشروع صدا و سیما از آثار این استاد گرانقدر تهیه شده است. آمار میلیونی دانلود وحشتناک آن نشان از آن است که چگونه جامعه تشنه و سرخورده از جریانات پس از انتخابات به دنبال تسکینی بر آلام خود است و چه مسکنی بهتر از نوای حضرت استاد؟ آنرا دانلود کردم و با گوش جان به نوای دلنشین آن گوش سپردم. چونان همیشه در جذبه آن محو شدم…
دانلود کنید آخرین اثر حضرت استاد محمد رضا شجریان را با حجم ۷ مگا بایت از سرور شریفی آنلاین.

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ از مهر تو
ای با دوستی دشمن.
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.
برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.
تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست…
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار…

مهدیار برادر زاده ام است. پسر برادر بزرگترم که بزرگترین نوه پسری خانواده نیز محسوب می شود. شهریور ۸۶ بود که خداوند او را به ما عطا کرد. و امروز دومین سالروز تولد اوست. کودکی که شیرینی و ذکاوت را در هم آمیخته است. بسیار از اوقات از جامعه رخوت بار فرار می کنی تا با زبان خودش با او حرف بزنی و غم دنیا و مردمانش را فراموش کنی که نیک می دانی او بهشتی است. و بشنوی کلمات جدیدی را که یاد گرفته دست و پا شکسته ادا کند. و دستت را بگیرد و به سوی درخت گردوی میانه حیاط بکشد و زبانی شیرین خود بگوید گودو. تا ترا ببرد برایش چندتایی گردو بچینی. یا او را بنشانی پای کامپیوتر و براش چند “ببعی و بئو” بگذاری تا ببیند و برق ذوق و شگفتی را در چشمانش ببینی. با او که سرگرم هستی به یاد تصنیف زیبای استاد تجویدی با صدای دلکش می افتی که فضای احساس ترا به تصویر می کشد:
یادم آمد شوق روزگار کودکی مستی بهار کودکی
یادم آمد آن همه صفای دل که بود خفته در کنار کودکی
رنگ گل جمال دیگر در چمن داشت آسمان جلال دیگر پیش من داشت
شور و حال کودکی برنگردد دریغا قیل و قال کودکی برنگردد دریغا…
به چشم من همه رنگی فریبا بود
دل دور از حسد من شکیبا بود
نه مرا سوز سینه بود
نه دلم جای کینه بود
شور و حال کودکی برنگردد دریغا قیل و قال کودکی برنگردد دریغا…
روز و شب دعای من بوده با خدای من
کز کرم کند حاجتم روا آنچه مانده از عمر من به جا
گیرد و پس دهد به من دمی
مستی کودکانه مرا
شور و حال کودکی برنگردد دریغا قیل و قال کودکی برنگردد دریغا…
سلام
عصر که می شود غمی سنگین به دل می آید و تنهایی اذیتم می کند. گویا دلم می خواهد با کسی حرفی بزنم و گاهی قدمی. سید ابوالفضل صمدی هم به سان من تنهاست اما تنهایی او از من بزرگتر است. چند روز یکبار می آید تا قدمی در خیابانها بزنیم. گاه گاهی آهی می کشد. چند شب پیش دست در جیب کرد و تکه کاغذی درآورد. گفت این آخرین غزلم را دیشب سروده ام. برایم در آنرا در تابستانی گرم زمستان مانند با صدایی که بیش از همیشه بوی یاس می داد خواند مرا خلسه خود فرو برد. این ویژگی عمومی قدم زدن با اوست که اغلب آن را احساس می کنم…

ابری سیاه بر سرمان ایستاده است
بادی نمی وزد خفقان ایستاده است
از وحشت شنیدن سم ضربه های مرگ
قلب زمانه ازضربان ایستاده است
ساعت تکان نمی خورد انگارمرده است
اینجا فقط شب است زمان ایستاده است
دیگر مرا به هیچ مسیری نمی برد
اسب خیالم ازهیجان ایستاده است
از ذهن باغ هرچه صدا بود پرگشود
تنها صدای برگ خزان ایستاده است
ابلیس روی نعش زمین رقص می کند
انسان بی نوا به فغان ایستاده است
ازپا نشسته ایم به دریا نمی رسیم
این رودخانه ازجریان ایستاده است
آزادی ! آی آرزوی دیرسال من !
چشمم به راه تونگران ایستاده است…

“جومونگ” آنقدر در زندگی روزمره ایرانی ها نفوذ کرده که ایرانیان را از فرهنگ غنی و باستانی خود دور کرده است. در این میان، صدا و سیما نقش پر رنگی در تضعیف فرهنگ باستانی ایرانی داشته است. هر جا که می رویم، صحبت از “جومونگ” است. زمانی که به مهمانی می رویم، زمانی که تلویزیون را نگاه می کنیم، بسیاری از سایت های اینترنتی را جست وجو می کنیم، زمانی که می خواهیم از باشگاه های فوتبال چون سایپا خبری به دست بیاوریم، صفحه اخبار حوادث روزنامه ها را که می خوانیم و در بسیاری از جاها، رد پایی از ” سونگ ایل گوک” معروف به جومونگ وجود دارد.جومونگ در حال حاضر در حال نفوذ در تمام خانه های ایرانیان است. زمانی که به مهمانی می رویم تا در کنار یکدیگر صله رحم به جا آوریم و از احوال یکدیگر جویا شویم، بحث جومونگ شروع می شود، بقدری که فراموش کرده ایم برای چه به مهمانی آمده ایم.
زمانی که به در و دشت برای تفریح می رویم، آنقدر برای دیدن “جومونگ” عجله می کنیم که حتی فرزند خردسال خود را در کوه و دشت رها می کنیم و وقتی که از تماشای این افسانه که افسون مان کرده فارغ می شویم، می بینیم که فرزندمان در کنارمان نیست و بناچار باید جنازه او را از پزشکی قانونی تحویل بگیریم. زمانی که اخبار ورزشی را مرور می کنیم،می بینیم که تیم والیبال سایپا در اردوی تدارکاتی خود در کره جنوبی دیداری هم با “جومونگ” داشته و تمام بازیکنان با او عکس یادگاری گرفته اند.
فقط کافی است کلمه “جومونگ” را در گوگل تایپ کنید، ملاحظه خواهید کرد که دهها سایت اینترنتی فقط به زبان فارسی در این دنیای مجازی وجود دارد. البته در این میان، برخی خوش ذوق ها! هم وبلاگ های اختصاصی درباره “جومونگ” ساخته اند و به اشتراک گذاری نظرات درباره این سریال می پردازند.
صدا و سیما آنقدر “جومونگ” به خوردمان داده که به اعتقاد برخی کارشناسان رسانه “جومونگیر” شده ایم و بهتر است بگوییم که صدا و سیما “جومونگیرمان” کرده است. البته نمی خواهم روی این موضوع بحث کنم که ما در کشورمان “رستم” ها داشته ایم که هم فردوسی تصویری از آنها به ما داده و هم در سالیان اخیر این “رستم”ها (شهید چمران ،همت،لشکری و…) بودند که ما را در برابر دشمنان این مرز و بوم حفظ کرده اند.بحث ما بیشتر روی این نکته است که مواظب باشیم “جومونگ” ما را مسخ نکند. در حال حاضر، این سریال نوعی خشونت نرم را وارد خانواده ها کرده است و خانواده ها باید مواظب فرزندان خود در این زمینه باشند.
اگر از فیلم های اکشن و پرتحرک و خشونت آمیز هالیوودی گریزان هستیم، مواظب باشیم که از طرف دیگر بام در حیاط فیلم های شرقی که ما را از فرهنگ خودمان دور می کند، نیفتیم.
نکته دیگری که باید به آن اشاره کرد، حضور “سونگ ایل گوک” هنرپیشه نقش “جومونگ” در ایران است که در ادامه همان “جومونگیری” برخی از ما ایرانی ها است. “سونگ” که سفیر یکی از شرکت های بزرگ الکترونیکی جهان است، با دعوت این شرکت و با هماهنگی آژانس برنامه های تفریحی خود، وارد ایران شده است و نشست خبری برگزار خواهد کرد. این شرکت که وسایل الکترونیکی آن از قبیل تلویزیون، مونیتور و حتی تلفن های همراه آن در اکثر خانه های ما وجود دارد، درآمد سالانه بیش از ۳۷ میلیارد دلار داشته و سود سالانه آن نیز بیش از یک میلیارد و ۴۰۴ میلیون دلار است؟
دعوت از “جومونگ” برای حضور در ایران اگر در قالب یک دیدار صرفا تفریحی و گردشگری باشد، نمی توان بر آن خرده گرفت، اما زمانی که این دیدار تقریبا حالت رسمی به خود گرفته و در قالب سفیر یک شرکت الکترونیکی که بازار ایران را قبضه کرده صورت می گیرد، جای سئوال دارد
اگر صدا و سیما که قصد پر کردن اوقات فراغت خانواده ها را دارد، کمتر به این گونه سریال های شرقی چند ده قسمتی - که به صورت زنجیره ای یکی پس از دیگری از این جعبه رنگی پخش می شود- اهمیت داده و بر روی ساخت سریال هایی مبتنی بر فرهنگ ایرانی سرمایه گذاری کند، هم خانواده های ایرانی را با آداب و رسوم نیاکان خود آشنا می کند و هم گروهی از برنامه سازان ایرانی را در این حوزه فعال خواهد کرد. به نقل از ایرنا