زنجان. میانه
برخاستن صبح زود باعث شده کمی احساس خواب آلودگی کنم و در مسیر به خواب بروم. همین باعث شد دیدن تاکستان را از دست بدهم. شهری که انگور و سرکه آن بواسطه تاک ستان های آن بسیار معروف است. تا زنجان ۳۰ کیلومتری راه باقی مانده است. تابلوی بزرگی در سمت راست جاده خود نمایی می کند. گنبد سلطانیه و غار کتله خور. از یک سو هوس دیده تازه ها را دارم اما از سوی دیگر وقت تنگ است و آذربایجان انتظار ما را می کشد. باید چشمانم را ببندم و گذر از کنار سلطانیه را نبینم. شاید وقتی دیگر مجالی دیگر یابم.
یخ. این کلمه ای است که روی صندوقی بزرگ و چوبین بزرگ نوشته است. اولین تصویری است که از ورودی زنجان به یادم مانده است. شاید به خاط تشنگی در مسیر و نداشتن آب خنک است. در اتومبیل خواهرم نشسته ام. کناری توقف می کنیم. کلمن آب به دست از ماشین پیاده می شوم. هوا بد نیست. نزدیک ظهر است اما گرمایی در کار نیست. جوان فروشنده نزدیک می آید و دست در جیب می کند. می داند که مسافرم و پیاده شدنم را از ماشین دیده است. دسته کلیدی بزرگ را با سر و صدای فراوان بیرون می آورد. به دنبال کلید صندوق یخ آنها را یکی یکی ورق می زند. کلید کوچکی را در قفل می چرخاند و صندوق باز می شود. تکه یخی را جلوی من می گذارد تا خرد کنم. “زنجانی ها مهماناشونو دوست دارند.” جوان با خنده این جمله را می گوید. لبخندی می زنم…
مادر و خواهر زاده هایم هم پیاده شده اند. جگرکی بزرگی روبروی ماست. یخ، ساندویچ و روغن موتور هم می فروشد. و البته ویترنی بزرگ از چاقوها را پشت شیشه گذاشته است. مادرم نزدیک می رود و چاقوها را نگاه می کند و با انگشت به یکی اشاره می کند. بقیه هم به او اضافه شده اند. مرد جگرکی از اینکه مشتریانی نو یافته است خوشحال است.
این چنده؟ اون چی؟ بهتر از این نداری؟ تیغش کل نمیشه؟ تخفیف نمی دم. اصلا سود نداره….. . اینها محاوراتی است که بلند میان جمع رد و بدل می شود. می گویند زنجان شهر چاقوست اما من نمیدانم چرا همه چاقوها مارک چین دارند…
فشار روی پدال گاز و غرش اگزوز نشانگر حرکت دوباره است. بنزین نداریم. دیدن صف طویل آن در جلوی پمپ بنزین اخم های همه را درهم می برد. چاره ای نیست. باید صبر کرد. با دلی ناراضی به انتهای صفی میرویم که سرش در پمپ بنزین و ته اش چندین متر در خیابان است.
اینجا یک دو راهی است. حرکت در آزادراه مدرن و صاف تا تبریز و یا انتخاب مسیر قدیمی. مشکل آزادراه آن است که دیدن همه شهرها را از دست می دهیم. جاده قدیمی را برای دیدن چند شهر دیگر ترجیح می دهیم… .
نیک پی و سرچم اولین شهرهای مسیر هستند. از دور سبزی جنگلی زیبا در دو سوی جاده نمایان میشود. یک خبری هست که هنوز نمیدانیم چیست. به میانه نزدیک می شویم. به یاد می آورم که به شهر سیب سرخ رسیده ایم. جنگلی ممتد از باغات سیب پدیدار می شود که سیب هایی سبز و زرد و سرخ بر شاخه ها آویزان است. تا چشم کار می کند باغات سیب است…

اشتیاق چیدن سیب سرخ از شاخه ها و گاز زدن آنرا دارم. به محمدآقا پیشنهاد می کنم بایستد و میان باغ ها قدمی بزنیم. همه مانند من مشتاقند. دستم را از شیشه بیرون برده و به بابا علامت میدهم که قصد توقف داریم. کنار باغی از باغ های بی دیوار و چینه می ایستیم. دست دراز کنی میتوانی سیبی بچینی. اما خود را نگاه می دارم.
-حاج آقا !! کسی اینجا نیست؟ حاج آقا !!
صدایی از دور و از میان باغ می گوید بله… صبر میکنیم تا صدا نزدیکتر شود. باغبانی میانسال با کلاهی شابگاهی بر سر از راه می رسد. از بیلی که بدست دارد می فهمم که مشغول آبیاری بوده است.
-سلام
- سلام علیکم. چه کار دارید؟
-هیچی. سیب ها رو دیدیم گفتیم وایسیم کمی ازتون سیب بگیریم.
خنده ای میکند و پاسخ می دهد:
-سیب های باغ من پاییزه اند. تا رسیدنشون کلی مونده. اما عیب نداره. چندتا درخت تابستونه هم دارم. بفرمایید داخل.
گویا همه منتظر شنیدن این جمله بودند که با هیجانی زیبا به داخل باغ وارد شوند. برای ورود باید سرازیری تندی را پیمود. همه جز مادرم وارد باغ می شوند. باغبان مستقیم به اتاق گلی اش می رود و به دنبال یافتن کیسه یا نایلونی همه جا را می گردد. او جلو و ما به دنبال او… . وه که چه اشتیاقی دارد. انگار چیدن سیبی سرخ از شاخه ای حس خاصی از بهشت است. یکی را نشسته گاز می زنم. طعم زندگی می دهد. یاد سهراب می افتم. “زندگی سیبی است، گاز باید زد با پوست…”از صدای خرش خرش آن لذت می برم.

باغبان جستی از یکی از درختان بالا می رود. با یک دست خودش را نگه داشته و با دست دیگر چند سیب می چیند. دست پر سیبش را پایین می آورد و من پیراهنم را به زیر دستان او دامن می کنم. سیب ها را در پیراهنم رها می کند. یکی از پس دیگر… مقدارش مهم نیست. به دنبال لذتی دیگر بودم. کافی است. از او می خواهم بس کند. اما بذل و کرمش بیش از اینهاست و دست از شاخه ها برنمیدارد. مهسا کوچولو، دختر کوچک خواهرم، خیره به سیبی سرخ در بالای شاخه هاست. بابام مهدیه را بلند می کند تا آنرا بچیند. صدای آب هم در همین نزدیکی است. به کنار جوی آب می روم. دستها در آب مشتی را بالا می آورم و به صورت می زنم. طعمی دیگر از بهشت اینجاست… و بازهم مشتی دیگر. صدای آب دیوانه ام می کند. باغبان هنوز مشغول است. بچه ها هریک از درختی سیبی میچینند. وه که فضای دل انگیزی است. باغبان از برف عید امسال می گوید و از، از دست رفتن بسیاری از محصولاتش که سرما شکوفه های آنرا زد. درد و دلش ادامه دارد. از ارزانی سیب می گوید و اینکه دلال ها حاصل زحماتش را به یغما می برند.از خرید باغ در ۲۰ سال پیش می گوید و اینکه روزگار را چگونه گذرانده است. تعریف می کند و سیب می چیند… چه انسان زلالی است…
دست باغبان را می گیرم و دسته جمعی جلوی دوربین می ایستیم. حسین دوربین در دست ۱ و ۲ و ۳ را می گوید. با شنیدن صدای ۳ صدای شاتر دوربین می آید و می فهمم که لحظه ای شیرین از زندگی را ثبت کرده ایم.
دست محمدآقا را می گیرد و به سمتی دیگر از باغ می برد تا جالیز خیار و گوجه اش را نشان دهد. باید برویم اما دل کندن از اینجا سخت است. باغبان به بدرقه ما می آید. همچنان که می آید دستانش از درخت ها برای ما سیب می چیند و آنها را در کیسه میریزد. به نزد مادرم برمیگردیم که روی سکوی سیمانی کنار باغ در تنهایی قرآن می خواند. دیدنش لذت مضاعف است. سوار می شویم. باغبان دستی بر کلاه و دستی دیگر در آسمان برایمان دست تکان می دهد…
میانه. نامی آشناست. شهرستان میانه، در گوشه جنوب شرقی استان آذربایجان شرقی قرار دارد. شهرستانهای سراب، بستان آباد، هشترود حدود شمالی و غربی آن را میپوشاند. حدود جنوبی این شهرستان با قسمتی از جنوب اردبیل هم جوار است. شهرستان خلخال واقع در استان اردبیل نیز همسایه شرقی این شهرستان به شمار میرود.
بازهم به راه می افتیم. “ترکمنچای ۱۰ کیلومتر” . این عنوان تابلویی راهنمای سبز رنگ است. فکر نمی کردم ترکمنچای اینجا باشد. یادآوری عهدنامه ایی ننگین گونه های همه را کمی درهم فرو میبرد. ای کاش این تابلو را نمی دیدم…
قره چای و بستان آباد دیگر شهرها هستند. مسیر اتصال آذربایجان و اردبیل از همین جاست. مسیری که به اسالم و خلخال در استان اردبیل می رسد. … تا تبریز راهی نیست…