Wordpress Themes

و گاهی سفر باید کرد… (قسمت چهارم)

تبریز/تبریز

عصر هنگام است و تا تبریز راه زیادی نیست. کم کم جاده فرعی دو طرفه ما پس از عبور از بستان آباد به اتوبانی مدرن می رسد. دورنمای تبریز پیداست. کارگاه و کارخانه های صنعتی یکی یکی از راه میرسند. شیرینترین اش آناتا است که طعم شکلات هایش را از کودکی به یاد دارم. مزه شیرینی را در دهانم حس می کنم. پپسی و کوکاکولا شرکت های بعدی اند که نمای مدرن کامپوزیتی آنها آن طور تداعی می کند که الان در اتوبانی در امریکا در حال حرکت هستم.

تبریز، این دیار دیرآشنا فرا می رسد. مشتاقم تا آفتاب پایین نرفته است اندکی شهر را ببینم و بگردم تا هر آن چه از تبریز در ذهن دارم با واقعیت ها بسنجم. مسیر را نمی دانیم. ابتدا پی یافتن مسیر برمیآییم.  یک صف طولانی از تاکسی های پارک شده نمایان است و پیرمرد راننده که در زیر سایه درختی به انتظار مسافر ایستاده است. اتومبیل جلوی او می ایستد. تا می ایستیم می فهمد مسافرم و نزدیک پنجره می آید. شروع به آدرس دهی می کند اما با زبان ترکی که من نمی فهمم. یعنی هیچ کس نمی فهمد که چه می گوید. می خندم و می گویم “بیل میره…” . تازه متوجه می شود که فارسیم. کانال را عوض می کند و با زبان فارسی اما با لهجه غلیظ ترکی حرفش را ادامه می دهد. دستانش را هم حین صحبت به چپ و راست حرکت می دهد تا بهتر آدرس داده باشد. چند دقیقه ای می گذرد و او همچنان آدرس می دهد…  تازه به وجد آمده است.  می دانم که همه اول آدرس را فراموش کرده اند. خنده ام گرفته است و نمی توانم آنرا کنترل کنم. سرم را به بهانه ای به صندلی عقب بر میگردانم و یواشکی می خندم. او همچنان آدرس می دهد… . فکر می کنم می خواهد تمام تبریز را به ما یاد دهد.  آنقدر خیابان و میدان و … نام برد که هیچکی هیچی نفهمید…

جلوتر می آییم. سعی می کنیم از آدرس که گفت راه را پیدا کنیم. خیابان از پس خیابان و میدان از پس میدان. هیچ کس ناراحت از نیافتن مسیر نیست. آنقدر در اتمسفر شهر فرو رفته ایم که آدرس و مقصد فراموش شده است… خیابان های زیبا، اتومبیل هایی مدرن، تقاطع های غیر همسطح، پل های با عظمت… . لحظه ای فراموش می کنم اینجا کجاست. شیراز را فراموش کنید… خوشا تبریز و وصف بی مثالش… انگار در اروپا رانندگی می کنی و از میان مردمانی دیگر عبور می کنی. اینجا تبریز است. همان که در ذهن داشتم و وصفش را شنیده بودم.

آدرس را هنوز نیافته ایم. این خود حکایتی شده است. کنار میدانی دیگر دو مرد غرق تعریف اند. ماشین کنار آنها می ایستد و سوالی را برای چندمین بار می پرسیم. مرد از سر مهربانی و اشتیاق تند تند به ترکی آدرس می دهد… همه می خندیم و به خنده می گویم “بیل میره…” با خنده ما او هم به خنده می آید و صحبتش را فارسی پی می گیرد. با هر کس صحبت می کنم، نمی دانم چرا نمی توانم خود را کنترل کنم و سریع خنده ام می گیرد. می ترسم نکند فکر کند به آنها می خندم….

مخمل دستگیر شد…

مخمل بازیگر اسبق تلویزیون (عکس فوق) و عامل اصلی انقلاب مخملی دستگیر شد. گفتنی است که فرد مذکور تا کنون به ارتباط با مزدوران و دشمنان بیگانه (از جمله فردی با نام مستعار مراد از یکی از کشورهای همسایه و فرد دیگری با هویت جعلی هاپوکومار که فارسی را با لهجه انگلیسی-هندی صحبت می کند) اعتراف کرده است. گفته می شود نام برده در اعترافات داوطلبانه خود که به زودی از شبکه دوم صداوسیمای جمهوری اسلامی پخش خواهد شد اقرار نموده است که قصد  براندازی را در ذهن فریب خورده اش می پرورانده است.

منبع: هفت کویر

چند رکاب از سر پشتکار ۲ …

چند رکاب از سر پشتکار…

عموما در طول تاریخ زنان عدم رشد و پیشرفت و تعالی و نرسیدن به آرزوهای بزرگ خویش را ناشی از نیروی قهری و ستمی همیشگی از سوی مردان کرده اند که هیچ گاه تمایل نداشته اند ایشان به جایگاه واقعی خود دست یابند تا از آن برای آسودگی خود بهره بگیرند. این یکی از اساسی ترین ایده ها و پایه های فمنیسمی است که من می شناسم. هر چند نقد بسیاری بر این ایده رواست اما هیچگاه زنان به خود و وجدان بیدار جامعه پاسخ ندادند که با فرض پذیرش این موضوع جایگاه اراده و استقامت و پشتکار آنان کجاست؟ آنان پیش از  تلاش برای شناخت جنسیت ها از مردان یک شخصیت ستمگر در طول تاریخ ساخته اند. باید تلاش کرد تا جنسیت ها را بهتر شناخت و دانست که مابین اصل پیشرفت و احترام متقابل با رشد و تعالی زنان هیچ منافاتی نیست و شاید رخوت و سستی زنان و نرسیدن آنان به جایگاه حقیقی خویش به واسطه ظلم مردان از نظر من بیشتر ابزار و بهانه ای باشد برای رفع مسوولیت انجام ناشده تلاش برای سوق به ایده الیسم. ای کاش سوال من پاسخ می یافت که چرا جامعه نمی تواند به تعداد انگشتان دو دست شخصیت تاثیرگذار و ماندگار زن در طول تاریخ حیات بشری ایرانیان نام ببرد؟ آیا این به خاطر استیلای ظالمانه مردان بوده است؟ از مردان چه شخصیتی ساخته شده است؟

خانم ها پوزش مرا بپذیرند که کلام من نه از سر غرض ورزی بلکه از سر ارجاع آنان به نیرویی نهفته در وجودشان به نام اراده و پشتکار است.می توان سر را برگرداند اطرافیان را هم دید. عینک جدیدی را امتحان کرد دوستان خوب من.

نمونه مقابل آن را هم می توان دید. هستند خانم هایی که شخصیتی از خود بروز می دهند که همه را (از جمله من) را متحیر و انگشت به دهان می کنند. دست به اقداماتی می زنند که گاه از پس هیچ یگانه مردی بر نمی آید .نمی دانم نام “پوپه مهدوی” را شنیده اید یا نه؟

پوپه مهدوی

پوپه مهدوی نادر، دختر بیست و نه ساله ایرانی است که تلاش کرد با سفر خود با دوچرخه به دور دنیا پیام عشق، دوستی و صلح ایرانیان را به همه جای دنیا برساند. او ۲۷فروردین ۸۲ سفر خود را از واتیکان و برای رفع هرگونه سوءتفاهم و با حجاب اسلامی و ایجاد دوستی و احترام به مذاهب آغاز کرد و پس از گذشتن از شهرهای ورونا، ویچنزا، پودووا، ونیز، میلان، آسیسی، فلورانس، بولزانو، پرشیا، ساونا و جنوا در تاریخ ۸خرداد همان سال وارد فرانسه شد. او ۲۷خرداد بعداز عبور از شهرهای مارسی، مانتن، مونت کارلو، نیس، کن، تولون در جنوب فرانسه و شهرهای اکس ان پرووانس، شامبری، گرونبل،گپ، آنسی که بر روی رشته کوههای آلپ یا در کنار آن واقع شده بودند و لیون و شهرهای کوچکی که در مسیر قرار داشتند، به پاریس رسید و مورد استقبال بسیاری از فرانسویها و ایرانیان مقیم پاریس قرار گرفت.

او به کشورهایی نظیر سوییس، انگلیس، آمریکا نیز سفر کرد و به دلیل ماه مبارک رمضان، توقفی یک ماهه در یکی از ایالت‌های آمریکا داشت و سپس برای انجام اعمال تمتمع که از سوی وزارت حج سعودی به این توریست ایرانی وعده داده شده بود، عازم عربستان شد. وی پس از شانزده ماه تلاش برای رسیده به آرزوی دیرینه اش برای جهانگردی به ایران بازگشت. خالی از لطف ندیدم تا سرگذشت این سفر را از زبان خودش مرور کنیم. بخوانید شرح این سفر را

این شخص نمونه ای بود از همانچه که گفتم…

و گاهی سفر باید کرد… (قسمت سوم)

زنجان. میانه

برخاستن صبح زود باعث شده کمی احساس خواب آلودگی کنم و در مسیر به خواب بروم. همین باعث شد دیدن تاکستان را از دست بدهم. شهری که انگور و سرکه آن بواسطه تاک ستان های آن بسیار معروف است. تا زنجان ۳۰ کیلومتری راه باقی مانده است. تابلوی بزرگی در سمت راست جاده خود نمایی می کند. گنبد سلطانیه و غار کتله خور. از یک سو هوس دیده تازه ها را دارم اما از سوی دیگر وقت تنگ است و آذربایجان انتظار ما را می کشد. باید چشمانم را ببندم و گذر از کنار سلطانیه را نبینم. شاید وقتی دیگر مجالی دیگر یابم.

یخ. این کلمه ای است که روی صندوقی بزرگ و چوبین بزرگ نوشته است. اولین تصویری است که از ورودی زنجان به یادم مانده است. شاید به خاط تشنگی در مسیر و نداشتن آب خنک است. در اتومبیل خواهرم نشسته ام. کناری توقف می کنیم. کلمن آب به دست از ماشین پیاده می شوم. هوا بد نیست. نزدیک ظهر است اما گرمایی در کار نیست.  جوان فروشنده نزدیک می آید و دست در جیب می کند. می داند که مسافرم و پیاده شدنم را از ماشین دیده است. دسته کلیدی بزرگ را با سر و صدای فراوان بیرون می آورد. به دنبال کلید صندوق یخ آنها را یکی یکی ورق می زند. کلید کوچکی را در قفل می چرخاند و صندوق باز می شود. تکه یخی را جلوی من می گذارد تا خرد کنم. “زنجانی ها مهماناشونو دوست دارند.” جوان با خنده این جمله را می گوید. لبخندی می زنم…

مادر و خواهر زاده هایم هم پیاده شده اند. جگرکی بزرگی روبروی ماست. یخ، ساندویچ و روغن موتور هم می فروشد. و البته ویترنی بزرگ از چاقوها را پشت شیشه گذاشته است. مادرم نزدیک می رود و چاقوها را نگاه می کند و با انگشت به یکی اشاره می کند. بقیه هم به او اضافه شده اند. مرد جگرکی از اینکه مشتریانی نو یافته است خوشحال است.

این چنده؟ اون چی؟ بهتر از این نداری؟ تیغش کل نمیشه؟ تخفیف نمی دم. اصلا سود نداره….. . اینها محاوراتی است که بلند میان جمع رد و بدل می شود. می گویند زنجان شهر چاقوست اما من نمیدانم چرا همه چاقوها مارک چین دارند…

فشار روی پدال گاز و غرش اگزوز نشانگر حرکت دوباره است. بنزین نداریم. دیدن صف طویل آن در جلوی پمپ بنزین اخم های همه را درهم می برد. چاره ای نیست. باید صبر کرد. با دلی ناراضی به انتهای صفی میرویم که سرش در پمپ بنزین و ته اش چندین متر در خیابان است.

اینجا یک دو راهی است. حرکت در آزادراه مدرن و صاف تا تبریز و یا انتخاب مسیر قدیمی. مشکل آزادراه آن است که دیدن همه شهرها را از دست می دهیم. جاده قدیمی را برای دیدن چند شهر دیگر ترجیح می دهیم… .

نیک پی و سرچم اولین شهرهای مسیر هستند. از دور سبزی جنگلی زیبا در دو سوی جاده نمایان میشود. یک خبری هست که هنوز نمیدانیم چیست. به میانه نزدیک می شویم. به یاد می آورم که به شهر سیب سرخ رسیده ایم. جنگلی ممتد از باغات سیب پدیدار می شود که سیب هایی سبز و زرد و سرخ بر شاخه ها آویزان است. تا چشم کار می کند باغات سیب است…

اشتیاق چیدن سیب سرخ از شاخه ها و گاز زدن آنرا دارم. به محمدآقا پیشنهاد می کنم بایستد و میان باغ ها قدمی بزنیم. همه مانند من مشتاقند. دستم را از شیشه بیرون برده و به بابا علامت میدهم که قصد توقف داریم. کنار باغی از باغ های بی دیوار و چینه می ایستیم. دست دراز کنی می‌توانی سیبی بچینی. اما خود را نگاه می دارم.

-حاج آقا !! کسی اینجا نیست؟ حاج آقا !!

صدایی از دور  و از میان باغ می گوید بله… صبر میکنیم تا صدا نزدیکتر شود. باغبانی میانسال با کلاهی شابگاهی بر سر از راه می رسد. از بیلی که بدست دارد می فهمم که مشغول آبیاری بوده است.

-سلام

- سلام علیکم. چه کار دارید؟

-هیچی. سیب ها رو دیدیم گفتیم وایسیم کمی ازتون سیب بگیریم.

خنده ای میکند و پاسخ می دهد:

-سیب های باغ من پاییزه اند. تا رسیدنشون کلی مونده. اما عیب نداره. چندتا درخت تابستونه هم دارم. بفرمایید داخل.

گویا همه منتظر شنیدن این جمله بودند که با هیجانی زیبا به داخل باغ وارد شوند. برای ورود باید سرازیری تندی را پیمود. همه جز مادرم وارد باغ می شوند. باغبان مستقیم به اتاق گلی اش می رود و به دنبال یافتن کیسه یا نایلونی همه جا را می گردد.  او جلو و ما به دنبال او… .  وه که چه اشتیاقی دارد. انگار چیدن سیبی سرخ از شاخه ای حس خاصی از بهشت است.  یکی را نشسته گاز می زنم. طعم زندگی می دهد.  یاد سهراب می افتم. “زندگی سیبی است، گاز باید زد با پوست…”از صدای خرش خرش آن لذت می برم.

باغبان جستی از یکی از درختان بالا می رود. با یک دست خودش را نگه داشته و با دست دیگر چند سیب می چیند. دست پر سیبش را پایین می آورد و من پیراهنم را به زیر دستان او دامن می کنم. سیب ها را در پیراهنم رها می کند. یکی از پس دیگر… مقدارش مهم نیست. به دنبال لذتی دیگر بودم. کافی است. از او می خواهم بس کند. اما  بذل و کرمش بیش از اینهاست و دست از شاخه ها برنمیدارد.  مهسا کوچولو، دختر کوچک خواهرم، خیره به سیبی سرخ در بالای شاخه هاست. بابام مهدیه را بلند می کند تا آنرا بچیند. صدای آب هم در همین نزدیکی است. به کنار جوی آب می روم. دستها در آب مشتی را بالا می آورم و به صورت می زنم. طعمی دیگر از بهشت اینجاست… و بازهم مشتی دیگر. صدای آب دیوانه ام می کند. باغبان هنوز مشغول است. بچه ها هریک از درختی سیبی میچینند. وه که فضای دل انگیزی است. باغبان از برف عید امسال می گوید و از، از دست رفتن بسیاری از محصولاتش که سرما شکوفه های آنرا زد. درد و دلش ادامه دارد. از ارزانی سیب می گوید و اینکه دلال ها حاصل زحماتش را به یغما می برند.از خرید باغ در ۲۰ سال پیش می گوید و اینکه روزگار را چگونه گذرانده است. تعریف می کند و سیب می چیند… چه انسان زلالی است…

دست باغبان را می گیرم و دسته جمعی جلوی دوربین می ایستیم. حسین دوربین در دست ۱ و ۲ و ۳ را می گوید. با شنیدن صدای ۳ صدای شاتر دوربین می آید و می فهمم که لحظه ای شیرین از زندگی را ثبت کرده ایم.

دست محمدآقا را می گیرد و به سمتی دیگر از باغ می برد تا جالیز خیار و گوجه اش را نشان دهد. باید برویم اما دل کندن از اینجا سخت است. باغبان به بدرقه ما می آید. همچنان که می آید دستانش از درخت ها برای ما سیب می چیند و آنها را در کیسه میریزد. به نزد مادرم برمیگردیم که روی سکوی سیمانی کنار باغ در تنهایی قرآن می خواند. دیدنش لذت مضاعف است. سوار می شویم. باغبان دستی بر کلاه و دستی دیگر در آسمان برایمان دست تکان می دهد…

میانه. نامی آشناست. شهرستان میانه، در گوشه جنوب شرقی استان آذربایجان شرقی قرار دارد. شهرستان‌های سراب، بستان آباد، هشترود حدود شمالی و غربی آن را می‌پوشاند. حدود جنوبی این شهرستان با قسمتی از جنوب اردبیل هم جوار است. شهرستان خلخال واقع در استان اردبیل نیز همسایه شرقی این شهرستان به شمار می‌رود.

بازهم به راه می افتیم. “ترکمنچای ۱۰ کیلومتر”  . این عنوان تابلویی راهنمای سبز رنگ است. فکر نمی کردم ترکمنچای اینجا باشد. یادآوری عهدنامه ایی ننگین گونه های همه را  کمی درهم فرو می‌برد. ای کاش این تابلو را نمی دیدم…

قره چای و بستان آباد دیگر شهرها هستند. مسیر اتصال آذربایجان و اردبیل از همین جاست. مسیری که به اسالم و خلخال در استان اردبیل می رسد. … تا تبریز راهی نیست…

و گاهی سفر باید کرد… (قسمت دوم)

بنام خدا

تردیدها لحظه ای عزم سفر را آرام نمی گذراند. آنقدر پایبند کار پروژه، بانک و چک و… هستیم که کندن را بی نهایت سخت کرده است. گاهی احساس می کنم به عقد این فضا و روزگار درآمده و دربند اویم و برای گرفتن اجازه ی سفر باید کلی خواهش و تمنا کنم. اما بهر سختی که هست می کنم و براه می افتم…

مقصد آذربایجان است. دیاری رویایی و خاطره انگیز که این بار به میهمانی آن می رویم. همراهی خانواده و پدر و مادر بر شهد سفر افزوده است.

سلفچکان. ساوه

با گذر از منطقه خنک، به ناگاه هرم گرمای تابستانی مرداد ماه صورت تو را آزار می دهد. گرما بیداد می کند. چاره ای جز پناه بردن به کولر ماشین نیست هرچند آهنگ سفر را اندکی کند کند. از کنار جالیزهای بزرگ می گذریم. و کشاورزانی سیه چرده که با ساخت سایبانی از چوب و خار و خاشاک بر بالای سر خود با دستانی به زیر چانه طالبی و خربزه هایی را برای مسافران عبوری عرضه کرده اند و انتظار ایستادن اتومبیلی را می کشند. و چه انتظار بیهوده ای که کسی خنکای اتومبیل را رها نمیکند. کمی دلم برایشان می سوزد.

کارگاه ها و کارخانه های صنعتی اندک اندک پدیدار می شوند. یکی از پس دیگری. گویی به دیار ماشین و صنعت گام نهاده ایم. اناری بزرگ در ورودی ساوه نوید ورود به دیار یاقوت های سرخ را می دهد. اما دریغ که سرمای گذشته حسرت اناری را به دل همه گذاشته است.از سرعت اتومبیل خود کم می کنیم. کناری می ایستیم. از مغازه داری آدرسی برای استراحتی کوتاه مدت و نماز می پرسیم. آنسوی خیابان مسجدی زیباست که نیم ساعتی ما را میزبانی کند. به نماز جماعت نرسیده ایم. نوای خوش دعای کمیل در شب جمعه طنین انداخته است.

بویین زهرا. قزوین

از ساوه خارج می شویم. اما همچنان مجتمع ها و کارخانه های صنعتی ما را بدرقه می کنند. جاده دو طرفه است و با عبور ماشین های سنگین، احتیاط بیشتری طلب می کند. آرام آرام هوا به سمت خنکی می رود. شیشه ها را پایین می کشیم و هوای آزاد را استشمام می کنیم. احساس می کنم از تابستان به زمستان پا گذارده ایم. مسافت زیادی تا بویین زهرا نیست. این نام یادآور اتفاقی تلخ برای همراهان سفر است هرچند من آن زلزله را به یاد نمی آورم… . نیتی برای ماندن نیست و عزم همچنان برای رفتن است. در پلیس راه افسری جوان ما را به توقف می خواند و طلب مدارک می کند. پسر وظیفه خوبی است. سر شوخی را با او باز می کنم. او هم نشان می دهد که شوخ طبع است. اهل زنجان است و اینجا سر جاده پست می دهد. از او آدرس پمپ بنزین می پرسیم. با اشاره انگشت ۵۰۰ متر عقب تر را نشان میدهد. و مسیر دور زدن را نیز راهنمایی می کند. مرا پیش خود برای ادامه گپ و گفتگو پیش خود نگاه می دارد و به خانواده می گوید بروید بنزین بزنید و برگردید اینو (من) رو با خودتون ببرید. من هم بدم نمی آید اندک فرصتی از نشستن در اتومبیل دور شوم. از من در مورد زنجان می پرسد و یکی یکی آثار زنجان را معرفی می کند. توصیه اکید می کند که دیدن زنجان را از دست ندهیم. چیزی تا پایان خدمتش باقی نمانده اما همین روزهای مانده را چوب خط میزند. انگار منتظر است به خانه برگردد و مادر عروسی تازه بیاورد… شوق آرزوهای دور در چشمانش موج میزند.

پدر و شوهر خواهر را پس از رانندگی چند ساعته دیگر توانایی رانندگی نیست. به قزوین می رسیم. خیابانهایی زیبا با نورپردازی میادین در آستانه اعیاد شعبانیه نوید شهری جذاب را می دهد. عمارتی کهن را در میانه میدانی مشاهده می کنیم و به نظر می رسد با توسعه خیابان و میدان به ناگاه و ناخواسته در میدان قرار گرفته است. بیشتر به دروازه خروجی به سمتی می ماند. از عابری آدرس ستاد اسکان را میگیریم. خوشبختانه آدرس نزدیک است و برای پیدا کردنش راه زیادی نیست. مسوول اسکان مردی خوش رو است که با پرسیدن تعداد نفرات و میزان زمان اقامت، ما را با صدور معرفی نامه به مکانی معرفی میکند.

در محل اسکان پیرمرد خدمتکار به استقبال ما می آید و در را بر ما می گشاید. از حسن اخلاقش لذت می برم. جای خوبی است. خانواده های دیگری هم قبل از ما به انجا آمده اند و در حال استراحت هستند. هوا بهاری است. خوابیدن در محوطه باز را بر خوابیدن در اتاق ترجیح می دهم. چندی از دراز کشیدنم نگذشته است که به خواب می روم.

صبح زود با صدای محمد (شوهر خواهر) و با بوی خوش نان تازه از خواب برمی خیزم. هنوز همه خانواده ها خوابند. سفره صبحانه در همان محوطه پهن می شود. همه یکی یکی برمی خیزند و بر سر سفره می آیند. پیرمرد خوش اخلاق خدمتکار به ما صبح بخیر می گوید.

قزوین که لقب « باب الجنه» یا «دروازه بهشت» را به خود اختصاص داده از مناطق مهم ایران است که در زمینه های تاریخی، طبیعی، اقتصادی، فرهنگی، صنعتی و گردشگری دارای اهمیت زیادی است. قزوین ازجمله مناطق زیبا, با فرهنگ و متمدن ایران است که در کنار طبیعت زیبا, خدادادی و مناظر بهشت گونه خود ازغنای تاریخی نیز برخورداراست.
رودخانه های پرآب، قله های زیبا ومشهور، چشمه های آب گرم، حیات وحش، پوشش گیاهی غنی و دریاچه های چشم نواز این منطقه؛ در کنار آثار متعدد تاریخی، معماری, فرهنگی, باستانی و مردمان هنردوست, سخت کوش و متمدن؛ مجموعه کم نظیری را دراین خطه از کشور ایران به وجود آورده است که دیدار از آن ها برای همه گروه های گردشگری جذاب است. آن طوری که من فهمیدم قزوین بیش ترین آثارثبت شده تاریخی کشور را در خود جای داده است. فرصت محدود است و راه دراز…

روزی دیگر آغاز شده است و ما رحل اقامت از قزوین برچیده و به سوی زنجان در حرکتیم….

ادامه دارد…

و گاهی سفر باید کرد… (قسمت اول)

بنام خدا
سفر… . خدا می داند که این واژه چه حسی را درون من ایجاد می کند. سفر برای دیدن تازه ها و ندیده ها. برای دل کندن از رخوت و سستی. برای درکی متفاوت و بیشتر از آفرینش هستی خداوند. برای دیدن مردم آن سوی کوه ها. برای دیدن شهری که پشت دریاهاست…

پشت دریاها شهری است
که در آن پنجره‌ها رو به تجلی باز است.
بام‌ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می‌نگرند.
دست هر کودک ده ساله شهر، خانه معرفتی است.
مردم شهر به یک چینه چنان می‌نگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف.
خاک، موسیقی احساس تو را می‌شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می‌آید در باد.
پشت دریاها شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است.

همیشه دلم میخواسته در راه باشم. بروم و ببینم نادیده هایم را. رها کنم روزهای ملال آور این روزهایم را. تجربه کنم روزهای نو و جدیدی که هوای مرا تازه تر می کند. سفر باید کرد سفر باید کرد تا بتوان فراموش کرد هر آنچه را که گاهی لازم است به فراموش خانه دل سپرد. سفر باید کرد تا فراموش کنیم که چگونه ما را احمق پنداشتند و کلاغی سیاه را به جای قناری به ما فروختند… سفر باید کرد به درازای روزهای گرم تابستان تا خزید در اندرون خویش از رذالت روزگار و بسیار مردمان نادان اش. سفر باید کرد …

و این بار عزم آذربایجان کردم. باز هم از آن خواهم نوشت…