سفر نامه ماسال. قسمت دوم
سلام
شرح ماسال و طبیعت بی نهایتش، زیبایی هایش، مردمان ساده دلش و … همه را از من طی سالهای پیش شنیده اید. خطه ای بکر، جذاب و دیدنی. ماسال از شهرستانهای استان گیلان در شمال ایران است. جمعیت این شهرستان ۴۸٬۹۲۹ نفر است و مرکز آن شهر ماسال است. این شهرستان دارای ۲ بخش و ۴ دهستان است.
این شهرستان دربرگیرنده دو شهر به نامهای ماسال و شاندرمن است که دارای ۹۴ روستا و وسعت جغرافیایی ماسال ۴۸۶ کیلومترمربع است. از این میزان حدود ۷۰ هزار هکتار آن جنگل و مرتع و ۷۲۵۰ هکتار زیر کشت برنج و ۳ هزارو ۹۸۳ هکتار اراضی باغی میباشد. میزان بارش سالانه باران در این منطقه ۱۰۰۰ الی ۱۴۰۰ میلی متر است.
گروه ما طی این چند سفر متوالی سالانه به ماسال هیچ گاه تغییر بنیادی نکرده است. شرکت کنندگان در سفر امسال عبارت بودند از:
مریم صمدی
اردلان رضایی
نیلوفر رضایی
آرمان رضایی
عرفان سیدین
مهدی محمدی
حمید رحمتی
فاطمه سرلک
فاطمه سرلک ۲
غلامرضا خسروی
سوفیا رضایی
شقایق خسروی
سروش خسروی
مصطفی کرمی
شهلا محمدی
سما غلامی
سید هاشم شریفی
امسال هم مثل سالهای پیش مسوولیت هماهنگی و تهیه بلیط بر عهده من بود. ما با اتوبوس همیشگی اراک-رشت در ساعت ۱۰ شب سی ام تیرماه حرکت کردیم. مثل همیشه بنده خدا ساعد سعیدی با وانت مزداش زحمت بارهای ما رو کشید. همه از دیدن یک وانت بار اثاث و کوله و وسایل که همه چیز از ساک گرفته تا تبر و اره و … توش پیدا می شد متعجب شده بودند. آخر سر دلم به حال شاگرد شوفر اتوبوس می سوخت که هر چی اثاث تو جعبه بغل می گذاشت تموم نمی شد. می گفت این اثاث ۸ نفره یا هشتاد نفر…؟؟!! موتو برق، گاز پیک نیکی، کوله، کیسه خواب، کارتن های مواد غذایی و … آخرش خدا خیرش بده هیچ کرایه باری از ما مطالبه نکرد. یک گروه دیگر هم به سرپرستی آقای خسروی و مهدی محمدی از تهران حرکت کرده بودند. وعده ما ۶ صبح فردای ان روز در میدان توشیبای رشت بود.
مثل همیشه عاشق این بودم ردیف اول اتوبوس بنشینم و تو مسیر حرکت عبور خط های سفید جاده تو تاریکی شب رو ببینم که از زیر ماشین رد میشوند. سما کمی سختش بود ردیف اول اما به خاطر من قبول کرد. هر چند به مذاقش خوش اومده بود و خواست موقع برگشت دوباره ردیف اول بنشینیم.
اتوبوس با هوایی دلنشین و خنک در جاده پیش می رفت و می رفت. سلفچکان، ساوه، بوئین زهرا، قزوین، رستم آباد، منجیل، رودبار و را گذر کردیم و به رشت رسیدیم. تصور رسیدن در ساعت ۵ صبح را نداشتیم بنابراین مجبور بودیم دو ساعتی منتظر باشیم تا سایر دوستان گروه به ما ملحق شوند. کنار پیاده رو زیراندازی پهن کرده و دراز کشیدیم. هر چند مردم عبور با دین اسباب اثاثیه ما و آن وضعیت در پیاده رو یکه ای می خوردند و می گذشتند…
دوستان هم به موقع رسیدند. آقای حسن رستگار، دوست ماسالی ما هم مثل همیشه با لبی خندان و چهره ای بشاش با مینی بوسی که از قبل هماهنگ کرده بودیم به پیشواز ما آمده بود. اثاث و بچه ها رو روهم روهم تو مینی بوس بار زدیم و راه افتادیم. اول بلیط برگشت رو از ترمینال رشت گرفتیم و بعد به سمت ماسال راه افتادیم.
مسافت رشت تا ماسال مسافت زیادی نیست. آنقدر غرق خنده و شادی بودیم که گذشت مسیر رو حس نمی کردیم. با رسیدن به ماسال گویی روح ما زنده شد. که به فضایی خاطره انگیز بازگشته ایم. تو ماسال دور یک میدون که وسطش مزار شهدا بود توقف کردیم و سه تیم شدیم برای خرید مواد غذایی و مایحتاج یک هفته سفر. من مامور خرید برنج و زیتون و سیر شدم. گروه خانم ها مشغول خرید میوه و سبزیجات شدند. فرهاد هم دنبال کتری و یک سری اقلام ضروری رفت. مهدی و حمید هم دنبال نون و بنزین رفتند. بقیه هم تو مینی بوس تو سرو کله هم می زدند.
همین جوری مینی بوس ما جا نداشت، حالا دیگه این همه خرید بوِیژه هفت تا هندونه بزرگ و تشت و … هم بهش اضافه شده بود. نمی تونید تصور کنید تو ماشین چه بازار شامی شده بود. چند ظرف قابلمه و … هم از آقا رستگار گرفتیم دیگه بساط مون تکمیل شد.
آقای دوستی راننده مون با چهره دوست داشتنی اش گازی به ماشینش داد، ماشین زوزه ای کشید و به راه افتاد. اول مسیر حرکت به سمت ییلاقات خیلی سخت نبود هرچند بارمون خیلی سنگین بود. اما به میانه های جاده و شیب های ۴۰ تا ۶۰ درجه با قوس های معکوس و پیچ های عجیب غریب که رسیدیم عین لباسهایی شده بودیم که تو ماشین لباس شویی در حال چرخش اند. هر کسی به یک طرف خراب می شد… استرس و ترس عجیبی هم از جاده داشتیم که موقع حرکت دقیقا مماس با دره های عمیق می گذشت… به هر داستانی بود رسیدیم.
هدف ییلاق خریدول بود که اهال آن را پنهان در مه معنی می کردند. از محل توقف ماشین تا کلبه رو دیگه باید پیاده می رفتیم که بردن این همه وسایل توی اون ارتفاع و شیب دیگه واقعا سخت و کشنده بود. به هر زحمتی بود اثاث و وسایل منتقل شد و با تمیز کردن کلبه در آن مستقر شدیم…
کلبه همان کلبه بود، چشمه همان چشمه، مردمان همان مردمان… موسی نصیری بود و برزو، رستگار بزرگ بود و آقای احمدی…پرویز استوار بود و … همه چیز سرجایش بود. مثل روز نخست…

































