فیلمنامه
لوکیشن: جلوی یک بانک درون یک بلوار بلند که انبوهب مردم سر صف انتظار خودپرداز ایستاده اند.
جلوی بانک داشتم راه می رفتم و با موبایلم صحبت می کردم. صف انتظار خودپرداز خیلی شلوغ است. من هم از این انتظار کلافه ام. مکالمه ام که تمام می شود صدایی را از کنار خود می شنوم که صدایم می کند
-آقا می بخشید…!
سرم را برمی گردانم. پیرمرد نابینایی است که عصایی سفید به دست دارد.صورتی تپل با پیراهنی چهارخانه ساده پر از رنگ های گرم.
-جانم بفرمایید.
-میشه یک لحظه وقتتان را بگیرم؟
تا جمله اش را شنیدم تصوراتم آغاز شد. تو دلم می گفتم ای بابا این گداها ول کن نیستن. هر بار به بهانه ای وقت آدمو می گیرن از گرفتاری هاشون و مدارک بیمارستان و نداشتن پول برای ثبت نام بچه تو مدرسه و خرج ترک اعتیاد شوهر و هزار قصه دیگه می بافنن مگر دل طرف به درد بیاد و پولی ازش بگیرن.
حالا من با این یکی چه کنم؟ کاشکی جوابشو نداده بودم. اصلا می گم ول کنم برم. کوره. منو که نمی بینه. راحت در می رم.
-آقا؟
به خودم اومدم.
-جانم؟ کاری داشتی؟
-آره می شه خواهش کنم منو ببری اون طرف خیابون؟
عرق سردی به پیشانی ام نشست. عذاب وجدان گرفتم از اون همه فکر شرم آور.
-چشم آقا. حتما.
با روی خوش و با لبخندی که او نمی بیند اما در گرمی دستانم حسش می کند دستم را میگیرد. به محض گرفتن دستم آن را به سمت دهانش می برد و می بوسد. یخ می کنم…
انگار زیر ابشار سردی، انبوهی آب به سرم می ریزد.
-خواهش می کنم. قربون شما بشم. من. شرمنده کردی. دستمو برای چی بوس کردی؟ وظیفه است که انجام بدم.
تا آن طرف خیابان میرسیم هزار بار تشکر می کند و عذر خواهی. وقتی که می رود رفتنش را از پشت سر نگاه می کنم. او رفت و من ماندم و خروار خروار شرمندگی از اندیشه ای که لایقش نبود.
مهر ۹۰
سلام
تاریخ آخرین کلامم را با شما دوستان که نگاه می کردم نشان می داد که بیش از شش ماه است سایتم را بروز نکرده ام و کم و بیش از این بابت ناراحتم. این موضوع شاید بیش از همه چیز به تراکم شدید کاری و کمتر پیدا شدن فرصتی برای خودم برمیگردد. شاید این هم از ثمرات تهران نشینی است که همه چیز از جمله زمان با شتاب بیشتری پیش می رود.
از این دوری مرا می بخشید.به زودی با اتفاقات خوبی باز خواهم گشت.
سلام
سال ۸۹ نیز برای من و شما تمام شد. سالی که به لطف حضرت حق بیشتر توام با شادی و شیرینی بود تا غم اندوه و از این بابت خدا را بی نهایت سپاسگذارم.داشتم به این فکر می کردم که حالا در آستانه دهه ای تازه، چه می خواهیم بکنیم؟ برنامه چیست؟ برای این دهه چه برنامه ای دارم و می خواهم به کجا برسم؟ و این موضوعی است که ذهن من را به خود مشغول کرده است.
دوستان خوب، همشهریان عزیز، ساده و بی آلایش، بی مقدمه، بهترین آرزوها را برایتان آرزومندم. از محضر حضرت پروردگار استعانت می طلبم تقدیری نیک را برای شما رقم زند و شما را به |آرزوهای خوب و شیرینی که دارید برساند.
دنیا را برایتان شاد شاد و شادی را برایتان دنیا دنیا آرزومندم.
سید هاشم شریفی
تبریز
ساعات پایانی سال ۸۹
بوی باران بوی سبزی بوی خاک
بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه های شسته! باران خورده پاک
آسمان آبی وابر سپید
برگ های سبز بید
عطر نرگس !رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد
خلوت گرم کبوتر های مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار!
ای دل من گر چه در این روزگار
جامه ای رنگین نمی پوشی به کام!
باده ای رنگین نمی نوشی ز جام!
نقل وسبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می باید تهی است
ای دریغ ازتو اگر چون گل نرقصی با نسیم!
ای دریغ ازمن اگر مستم نسازد آفتاب!
ای دریغ ازما اگر کامی نگیریم از بهار !
ای دریغ ازما اگر کامی نگیریم از بهار
بنام خدا
هم غربت سلام، خدا می داند که چقدر دلتنگت هستم. دلم برایت تنگ است. متاسفم. بدون خداحافظی رفتم. اما هم چنان غریبم … . مثل همیشه در تنهایی و دلتنگی شعرهایت را زمزمه می کنم.
به یادت هستم
یسنا را جای من ببوس/
هاشم

روزگاری که سر عاشقی ام بود گذشت
آمد آن فصل دل انگیز ولی زود گذشت
با من از شوکت و زیبائی دریا گفتی
نشنیدی که در این راه چه بر رود گذشت
برق چشمان تو بر زندگی ام آتش زد
کاش می شد که از این آتش نمرود گذشت
مشت خاکستری از کوه به جا ماند ولی
ابر خونسرد از این حادثه چون دود گذشت
دل تنگم همه عمر به فردا خوش بود
دل من دیگر از آن لحظه موعود گذشت
صبح از دخترکان لب جو می شنوی
ماهی کوچکی از آب گل آلود گذشت
بنام خدا
مشهد را، این دیار دوست داشتنی و پر از خاطرات کودکی را بازهم سفرکردم. اما کمی تاریخی تر. فرصتی شد تا شاندیز را پس از سالها بازهم ببینم. اما شاید دیگر خبری از آنچه تصور می کردم نبود. سر راه شاندیز در انتهای جاده وکیل آباد مشهد به روستای ویرانی ختم میشود. همان جا که موزه مردم شناسی رباط ویرانی در ۱۰ کیلومتری جاده مشهد- شاندیز واقع شده است.
اصلا اینجا را نمی شناختم. راننده آژانس در حالی که به سوی شاندیز می رفت پیشنهاد بازدید از موزه را که سر راه بود داد. پذیرفتم و با سما از آن دیدن کردیم. بوی خاک می آمد. بوی نوستالژی، بوی قدیم، بوی زندگی…
قدم زدم و لذت بردم و دیوانه شدم از آنچه بودیم و امروز چه دور از اصل خویشیم…






سلام
دو ماه است که از این تارنما دور بوده ام. دوماهی که در آن هزار و یک اتفاق افتاده که فرصت بروزآوری را از من گرفته است. پوزش من را بپذیرید. اما بی شک دلتنگ این فضا و دوستان بوده و هستم. من تلاش می کنم نگاهی گذرا داشته باشم به دو ماهی که محضر دوستان نبوده ام.
اول: دومین سالگرد تولد شریفی آنلاین

روزی از روزها در دو سال پیش هوای نوشتن در فضای سایبر کردم و وب نویسی را آغاز کردم. گاهی نسبت به آن پرهیجان و گاهی بی انگیزه بوده ام. شرح سفرها، طبیعت گردی و اکوتوریسم، عکاسی، شعر، ادبیات بزرگترین موضوعات منعکس شده در این فضای مجازی بوده است. بد ندیدم بعد از این مدت دوری و بازگشت مجدد اولین حرفم تولد دو سالگی این فضای مجازی باشد… . تولدم مبارک…
باز هم زود به زود بروز خواهم شد.